X
تبلیغات
بزرگترین وبلاگ تاریخی ایران 2
ایران باستان
 PASARGAD

نام پاسارگاد

نام اصلی شهر پاسارگاد چیزی شبیه "پَسَرگََد" بوده و تلفظ امروزی نیز درست است و رابطه‌ای میان این نام و "پارس" نیست.
نام پاسارگاد از اسم قبیله‌‌ی شاهان پارسی یعنی قبیله " پاسارگاد" گرفته شده که "آنان که گُرز گران می‌کشند" معنی میداده.


مجموعه میراث جهانی پاسارگاد مجموعه‌ای از آثار باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در شهرستان پاسارگاد در استان فارس واقع شده‌است.

این مجموعه دربرگیرندهٔ ابنیه‌ای چون کاخ دروازه، پل، کاخ بار عام، کاخ اختصاصی، دو کوشک، آب‌نماهای باغ شاهی، آرامگاه کمبوجیه، استحکامات دفاعی تل تخت، کاروانسرای مظفری، آرامگاه کوروش بزرگ، محوطهٔ مقدس و تنگه بلاغی است.

این مجموعه، پنجمین مجموعهٔ ثبت‌شده در فهرست آثار میراث جهانی در ایران است که طی جلسه یونسکو که در تیرماه سال ۱۳۸۳ در چین برگزار شد به علت دارا بودن شاخص‌های فراوان با صد در صد آرا در فهرست میراث جهانی به ثبت رسید.


پاسارگاد در دشتی مرتفع به ارتفاع ۱۹۰۰ متر از سطح دریا، در حصار کوهستان واقع شده‌است. در سده هفتم قمری اتابکی از سلغریان فارس درنزدیک آرامگاه کورش مسجدی ساخت که در آن از سنگ کاخ‌ها استفاده شده‌بود. به مناسبت جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران در سال ۱۹۷۱ این سنگها دوباره به جاهای اصلی خود بازگردانده شدند. کاخ محل سکونت بی تردید نشان از تاثیر و نقش معماری یونانی دارد. ظاهراً هنگامی که کورش در سال ۵۴۵ پیش از میلاد سارد (پایتخت لیدی، شهری در غرب ترکیهٔ امروزی) را به تصرف درآورد به شدت تحت تاثیر بناهای مرمرین شاهان لیدی قرار گرفته است. چه بسا او همان زمان شماری از اساتید اهل لیدی را در پاسارگاد به کار گماشته است. در کاخ تناسب جذاب سنگهای مرمر تیره و روشن، مخصوصاً در پایه‌ها، جلب نظر می‌کند. این سنگها از پیرامون سیوند آورده شده است.


سازندگان پاسارگاد
از گواهی‌هایی که مورخان یونانی و رومی بر جای گذارده‌اند, مشخص است که پاسارگاد را بیشتر ساخته و پرداخته کورش بزرگ میدانسته‌اند. این نظریه به چند دلیل دیگر استوارتر می‌شود. اول؛ آرامگاه کورش بزرگ که ساخته خود او بود, چنان ارتباطی از نظر طراحی نقشه و کاربرد نماپردازی در میان باغ بزرگ پاسارگاد با کاخ‌‌های دروازه, اختصاصی و بار نشان می‌دهد که مشخص میشود طراح همه یکی بوده و آن کاخ‌ها هم نتیجه سلیقه کورش بزرگ بوده‌اند. دوم کتیبه سه زبانه عیلامی, پارسی باستان و اکدی بر روی جرز‌ها و درگاه‌های آن سه کاخ بیانگر آن است که آن‌ها با کورش ارتباط داشته‌اند. سوم, نوع معماری و به خصوص شیوه‌ی سنگ‌تراشی و بست‌های پاسارگاد‌ی قدمتی هر چند کوتاه بر معماری تخت جمشیدی را که از آغاز دوره داریوش بزرگ شروع شد, نشان می‌دهد و مخصوصا در نقوش, که از سنت‌های ملل مختلف گرفته شده‌اند, ولی هنوز به طور ثابت ریخت ایرانی نگرفته‌اند (آن چنان که در تخت جمشید می‌یابیم) حالتی آزمایشی و اولیه به خوبی نمایان است و آثار سنگ تراشان لودیه‌ای و ایونیه‌ای به ویژه در نوع تراش سنگ‌ها و ابزار و آلات سنگ‌تراشی و "نشانه‌های سنگ‌تراشان" پیداست. بنابر‌این شکی نمی‌توان کرد که بناهای پاسارگاد با کورش بزرگ آغاز شده‌اند و ارتباطی با کورش جوان ندارند (آن طور که فریدریش وایسباخ تصور میکرد)


پیشینه

سرزمین پارس زادگاه هخامنشیان بوده‌است. خاندان پارس، که به رهبری کوروش دوم (که از ۵۲۹ تا ۵۵۹ پیش از میلاد سلطنت نمود) در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، بر مادها پیروز شدند. بر پایهٔ سنت، کوروش دوم این منطقه را به پایتختی انتخاب کرد، زیرا در نزدیکی منطقه‌ای بود که بر ایشتوویگو پادشاه ماد پیروز شد. این اولین پیروزی، پیروزی‌های دیگری چون غلبه بر لیدی، بابل نو، و مصر را به دنبال داشت. امپراتوری هخامنشی بعداً توسط پسر او کمبوجیه (۵۲۲ تا ۵۲۹ پیش از میلاد) و داریوش اول (۴۸۶ تا ۵۲۱ پیش از میلاد) تحکیم و گسترش یافت. از کوروش در انجیل به عنوان آزادی‌دهندهٔ بابل و کسی که یهودها را از تبعید بازگردانده یاد شده‌است.

در ۷۰ کیلومتری جنوب پاسارگاد، داریوش بزرگ پایتخت نمادین خود شهر پارسه (شاعری یونانی این شهر را پرس پلیس نام نهاد) را بنیان نهاد. تا هنگامی که اسکندر از مقدونیه در سال ۳۳۰ پیش از میلاد امپراتوری هخامنشی را تسخیر کرد، پاسارگاد یک مرکز مهم سلسله‌ای باقی ماند. به گفتهٔ نویسندگان باستانی، مانند هرودوت و آریان (گزنفوناسکندر آرامگاه کوروش را محترم شمرده و آن را بازسازی نمود.

در دوره‌های بعدی، از تل تخت هم چنان به‌عنوان یک دژ بهره‌برداری می‌شد، حال آن که کاخ‌ها متروک شده و از مصالح آن دوباره استفاده شد. از سدهٔ هفتم به بعد، آرامگاه کوروش به نام آرامگاه مادر سلیمان خوانده می‌شد، و به یک مکان زیارتی تبدیل شد. در سدهٔ دهم یک مسجد کوچک در گرد آن ساخته شد، که تا سدهٔ چهاردهم از آن استفاده می‌شد. این محوطه توسط مسافرین طی سده‌ها بازدید شده، که باعث از دست رفتن تدریجی اجزا گوناگون آن گشته‌است.

طبق نوشته‌های هرودوت ، هخامنشیان از طایفهٔ پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسلهٔ آنها هخامنش بوده‌است. نامدارترین رئیس اتحادیه قبائل پارس در نیمه قرن ٧ پ م چیش پیش دوم است که تا سال ۶۴۰پ م ریاست قبائل پارس را در دست داشت. او چیش پیش پور کوروش پور کمبوجیه پور چیش پیش پور هخامنش بود، که همه شان رؤسای قبائل پارس بودند. اگر برای هر کدام از اینها حدود ٤٠ سال در نظر بگیریم، میتوان گفت که در زمانی که پارسها در منطقهٔ پارسوای مذکور در سند آشوری (یعنی سال ۸۳۴ پ م ) اقامت داشته‌اند، ریاستشان در دست هخامنش بوده است.

هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکرده طایفهٔ پاسارگاد از طایفه‌های پارسیان بوده‌است. هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس آنشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از اینرو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسلهٔ هخامنشی (۵۵۰-۳۳۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند. مهم‌ترین سنگ نوشتهٔ هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگ نبشتهٔ بیستون بر دیواره كوه بیستون است. سنگ نوشتهٔ بیستون بسیاری از رویدادها و كارهای داریوش اول را در نخستین سال‌های حكمرانی‌اش كه مشكل‌ترین سال‌ها حكومت وی نیز بود. به طور دقیق روایت می‌كند. این سنگ نوشته عناصر تاریخی كافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست و همچنین در سایت مذكور دربارهٔ شخصیت كوروش هخامنشی آمده‌است كه : همهٔ نشانه‌ها بیانگر آنست كه هدف كوروش از جنگ و كشور گشایی ایجاد یك جامعهٔ جهانی مبتنی بر امنیت و آرامش و دور از جنگ و ویرانگری بوده‌است. كوروش در لشكركشیها و پیروزیهایش با ملل مغلوب در نهایت بزرگواری رفتار كرد و عناصر حكومتی پیشین را مورد بخشایش قرار داده در مقامهایشان ابقا كرده مطیع و منقاد خویش ساخت. كوروش بزرگ با ایمان استواری كه به اهورامزدا داشت جهانگشایی را به هدف برقرار کردن آشتی و امنیت و عدالت و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد و در فتوحاتش به حدی نسبت به اقوام مغلوب بزرگمنشی و مهر و عطوفت نشان داده‌بود که داستان رأفتش به همه جا رسیده بود.

‌شایان ذکر است که پاسارگاد نام یک آثار باستانی مشهور در منطقه بوده که مورد علاقه و توجه جهانیان بویژه علاقه‌مندان به میراث ملل می‌باشد،بر این مبنا استانداری و وزارت کشور بعد از تصمیم به ایجاد شهرستان در آن منطقه و برای برجسته نمودن و زنده نگه داشتن نام و یاد پاسارگاد در سطح ایران و جهان ترجیح داد نام پاسارگاد را بر شهرستان جدیدالتأسیس قرار دهد»از طرف دیگر بانیان احداث مجموعهٔ پاسارگاد ، دولت هخامنشی بوده‌است که مسئولین محترم وزارت کشور و استانداری با تأسیس بخش هخامنش در برجسته‌تر نمودن آثار کوروش هخامنشی تلاش مضاعفی از خود نشان داده‌است چرا که فرزندان هخامنش پس از کسب قدرت و تشکیل دولت مستقل نام دولت را به احترام رئیس قبائل پارس به نام هخامنش نامگذاری کرده‌اند و این امر نشان دهندهٔ احترام و جایگاه بلند هخامنش در بین قبائل پارس بوده‌است که مسئولین محترم وزارت کشور و استانداری فارس با نکته سنجی و ظرافت تمام این مسئله را مورد توجه قرار داده‌اند.


مشخصات
شهر باستانی پاسارگاد نخستین پایتخت شاهنشاهی هخامنشی در قلب استان فارس، در دشت رودخانه پُلوارکوروش بزرگ (کوروش دوم) در سدهٔ ششم قبل از میلاد ساخته شد. محوطهٔ اصلی (۱۶۰ هکتار، حدوداً ۲٫۷×۰٫۸ کیلومتر) توسط یک منطقهٔ طبیعی بزرگ احاطه و محافظت شده‌است (حدوداً ۷۱۲۷ هکتار). محوطهٔ اصلی شامل این بناهای تاریخی است:
آرامگاه کورش بزرگ در جنوب؛
تل تخت (یا «تخت سلیمان»؛ سریر پادشاهی سلیمان) و استحکامات، واقع بر یک تپه در شمال محوطهٔ اصلی؛
مجموعهٔ سلطنتی در مرکز محوطهٔ اصلی، شامل بقایای: ساختمان دروازه (دروازه R)، تالار عمومی (کاخ S)، قصرمسکونی (کاخ P)، و باغ سلطنتی (چهار باغ).
در منطقهٔ شرق یک بنای کوچک قرار دارد(۱۶×۱۶ متر) که یک پُل تشخیص داده شده‌است. در شمال مجموعهٔ سلطنتی زندان سلیمان قرار دارد، یک برج سنگی، باحدوداً ۱۴ متر ارتفاع. تاریخ ساخت این بنا مشخص نیست.
محوطهٔ اصلی شامل منطقهٔ حفاری‌شده‌است، اما پایتخت باستانی منطقه‌ای بسیار وسیعتر از این منطقه بوده و هنوز حفاری نشده‌است. در محوطهٔ حفاظتی اطراف، باقیمانده‌های دیگری نیز هستند: محدودهٔ مقدس (حدوداً ۵۵۰-۵۳۰ پیش از میلاد)، و محوطه‌های تل نوخودی، تل خاری، تل سه آسیاب، دوتلان، که برخی از اینها متعلق به ماقبل تاریخ هستند، همینطور مدرسه یا کاروانسرا (سده ۱۴ میلادی). در محوطهٔ حفاظتی همچنین پنج روستا وجود دارند که کشاورزان در آنها ساکنند.


آرامگاه کوروش
مهم‌ترین اثر مجموعهٔ پاسارگاد، بنای آرامگاه کورش بزرگ است که پیشتر مشهور به «مشهد مادر سلیمان» بود. در سال ۱۸۲۰ پس از پژوهش‌های باستان‌شناسی، هویت اصلی بنا به عنوان آرامگاه کوروش کبیر مشخص شده‌است و چون گوهری در میان دشت خودنمایی می‌کند. این آرامگاه حدوداً در ۵۳۰ تا ۵۴۰ قبل از میلاد از سنگ آهکی به رنگ سفید ساخته شده‌است. بنای آرامگاه میان باغ‌های سلطنتی قرار داشته و از سنگ‌های عظیم، که درازای بعضی از آن‌ها به هفت متر می‌رسد، ،ساخته شده‌است.

تخته سنگ‌های آرامگاه با بست‌های فلزی معروف به بست دم چلچله ای، به هم پیوسته بوده، که بعدها آن‌ها را کنده و برده‌اند و اکنون جایشان به صورت حفره‌هایی دیده می‌شود که بیشترشان را تعمیر کرده‌اند.

بنای آرامگاه دو قسمت مشخص دارد:

  • سکویی ۶ پله‌ای که قاعده آن مربع مستطیلی به وسعت ۱۶۵ متر مربع است.
  • اتاقی کوچک به وسعت ۵/۷ متر مربع که سقف شیب بامی دارد و ضخامت دیوارهایش به ۵/۱ متر می‌رسد.

پایه بنا (۱۳٫۳۵×۱۲٫۳۰ متر) از شش لایه پلکانی تشکیل شده‌است، که از آن‌ها اولی به بلندی ۱۷۰ سانتی متر، دومی و سومی ۱۰۴ سانتی متر، و سه عدد آخری ۵۷٫۵ سانتی متر هستند. ارتفاع کلی بنا در حدود ۱۱ متر است. در ورودی آرامگاه در سمت شمال غربی قرار داشته و ۷۵ سانتی متر پهنای آن است. این درگاه کوتاه نیز دارای دو در سنگی بوده که از بین رفته‌است.

خزانهٔ آرامگاه، در بالاترین نقطه، شکل یک خانهٔ شیروانی ساده با یک ورودی کوچک در غرب را دارد. تا حدود صد سال پیش باور بر این بود که این بنا آرامگاه مادر سلیمان باشد و در دورهٔ اتابکان در زمان آل بویه با استفاده از ستون‌های باقی مانده از کاخ‌های باستانی مسجدی با نام «مسجد اتابکی» در گرد آن ساخته و یک محراب کوچک در خزانهٔ آرامگاه کنده‌کاری شد. در دههٔ ۱۹۷۰ بقایای مسجد پاکسازی شده و تکه‌های تاریخی به نزدیکی مکان‌های اصلی‌شان بازگردانده شدند.

پس از کشته شدن کوروش در جنگ با سکاها یا ایرانیان شمالی، جسد وی را مومیایی کرده و درون تختی از زر نهاده و اشیای مهم سلطنتی و جنگی او را در کنار وی گذارده بودند. به گزارش مورخان زمان اسکندر, وقتی اسکندر به پاسارگاد آمد و از مقبره کوروش که در میان باغی بزرگ قرار داشت دیدن کرد به آریستوبولوس دستور داد درون مقبره را تزیین کند. آریستوبولوس در درون مقبره تابوتی زرین, یک میز و تعدادی ظروف زرین و سلاحهای گرانقیمت و لباسهای شخص کوروش و کلیه جواهراتی را که زمانی به دست می‌کرد یا به خود می آویخت مشاهده کرد. این آرامگاه در آن زمان توسط تعدادی مغ محافظت می‌شود اما در زمان اسکندر مورد دستبرد قرارگرفت و کلیه اشیاء گرانقیمتش به سرقت رفت.

در شیب سقف آرامگاه دو حفرهٔ بزرگ وجود دارد که برای سبک کردن سنگ‌ها و کم کردن از بار سقف ایجاد شده‌است و برخی اشتباها، جای نگهداری کالبد کوروش و همسر وی دانسته‌اند.

آرامگاه کوروش در همه دوره هخامنشی مقدس به شمار می‌آمده این امر باعث گردیده که در دوران اسلامی هم این تقدس حفظ شود، اما تعبیر اصلی بنا دیگر مشخص نبوده‌است و از سوی دیگر مردم هم ساختن بناهای با عظمت سنگی را خارج از قوه بشری می‌دانسته‌اند و به حضرت سلیمان که دیوان را برای کارهای دشوار در خدمت داشته‌است، نسبت می‌داده‌اند. به همین جهت آرامگاه کوروش را هم از بناهای آن حضرت می‌شمردند و آن را به مادر او نسبت می‌دادند و «مشهد مادر سلیمان» می‌خواندند.


استحکامات دفاعی تل تخت

این استحکامات با وسعتی در حدود ۸۰۰۰ متر مربع بر روی تپه‌ای عظیم در انتهای شمالی پاسارگاد قرار دارند. استحکامات مذکور معماری چهار دوره را به خود اختصاص داده‌است :

  1. ساختارهای سنگی؛ عموماً مربوط به دورهٔ اول هخامنشی.
  2. ساختارهای خشتی؛ مربوط به دورهٔ دوم هخامنشی.
  3. ساختارهای خشتی و سنگی؛ مربوط به دورهٔ سلوکی و اشکانی.
  4. ساختاری خشتی، آجری و سنگی؛ مربوط به اواخر دورهٔ ساسانی.

ساختار اول (سنگی) به روش بنایی خشک و با استفاده از قالبهای بزرگ سنگی و یک شیوهٔ اتصالی بنام آناتیروسیس (Anathyrosis)، که تمدنهای آسیای صغیر در سدهٔ ششم میلادی با آن آشنا بودند، بنا شده‌است. نقشهٔ عمومی سکو یک متوازی‌الاضلاع با ابعاد تقریبی ۹۸×۷۹ متر و با تورفتگیهایی در کناره‌های شمالی و جنوبی، است. ارتفاع اصلی آن تقریباً ۱۵ متر بوده‌است. اولین مرحله از ساخت بنا توسط کوروش بزرگ انجام گرفته و با مرگ وی در سال ۵۳۰ قبل از میلاد متوقف شد. مرحلهٔ دوم در دوران داریوش بزرگ با استفاده از آجرهای خشتی (گلی) ساخته شد (۴۸۶ تا ۵۲۲ قبل از میلاد).


مجموعهٔ سلطنتی

این مجموعه در مرکز پاسارگاد قرار گرفته‌است واز تعدادی کاخ تشکیل شده که در اصل در محدوده مجموعهٔ باغها قرار دارند (معروف به «چهار باغ»). بدنهٔ اصلی کاخ‌ها از سالن‌های ستون‌دار تشکیل شده‌است. تالار عمومی (کاخ S) حدوداً در سال ۵۳۹ پیش از میلاد ساخته شده. تالار ستون‌دار آن دو ردیف چهار ستونی دارد. پایهٔ ستونها از سنگ سیاه هستند (۱٫۴۳×۱٫۴۳ متر)، و بدنهٔ آن‌ها از سنگ آهکی سفید است. پایه ستون‌ها ۱٫۰۴ متر و بدنهٔ ستون‌ها ۱۲٫۰۶ متر ارتفاع دارند. سرستون‌ها از سنگ سیاه بوده‌است. شواهدی موجوداست که سرستون‌ها یک شیر مرکب، شاخ‌دار و یال‌دار، را نشان می‌داده‌است. کاخ یک سرسرا در هر طرف داشته‌است. برخی از نقوش برجستهٔ درگاه‌ها حفظ شده‌اند، که پیکر انسان و دیوها را نشان می‌دهند. کاخ مسکونی کوروش دوم (کاخ P) بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۳۵ پیش از میلاد بنا شده‌است. سالن ستون‌دار این کاخ (۳۱٫۱×۲۲٫۱ متر) پنج ردیف ستون و در هر ردیف شش ستون دارد، و سرسرای پر ابهت آن در جنوب شرقی به ابعاد ۷۵٫۵×۹٫۳ متر است.

کاخ دروازه در حدود شرقی محوطهٔ اصلی قرار دارد و شامل یک تالار ستون‌دار با نقشهٔ چهار ضلعی و ابعاد ۲۵٫۵×۲۸٫۵ متر است. این تالار ۸ ردیف ستون دارد. این تالار دو در ورودی اصلی در محور طولی کاخ و دو در فرعی در محور عرضی کاخ دارد.

در یکی از چار چوب‌های دروازه، یک نقش برجستهٔ مشهور از یک پیکر انسان مانند که بال‌هایی دارد دیده می‌شود. این طرح که تنها نقش باقی مانده در کاخ دروازه‌است، مردی را نشان می‌دهد که ریش انبوه و چهار بال که رو به مرکز تالار دارد.

کوشک‌های (پاویلیون‌ها) A و B که در شرق و جنوب باغ شاهی قرار دارند، احتمالاً دو ورودی به باغ سلطنتی بوده‌اند. از این دو، کوشک B بهتر حفظ شده‌است. این کوشک با ابعاد ۱۱٫۷×۱۰٫۱ متر از یک سکوی چهارضلعی از سنگ‌های آراسته تشکیل شده‌است.


آرامگاه کمبوجیه

آن چه از این بنا باقی مانده دیواری بلند به ارتفاع حدود ۱۴ و طول تقریبی ۷٫۵ متر است. این بنا به بنای کعبه زرتشت در نقش رستم شباهت دارد در حالی که از نظر قدمت، قدیمی‌تر و از نظر استحکام و فن ساخت نمایانگر اجرایی قوی‌تر از بنای کعبه زرتشت است.


محوطه مقدس

این محوطه که در ۳ کیلومتری آرامگاه کوروش و در غرب مجموعه پاسارگاد واقع شده‌است شامل تپه‌ای تاریخی و دو سکوی مجزای سنگی است. برخی از محققین اعتقاد دارند که سکوی سوم کشف‌نشده‌ای وجود دارد که تثلیث خدایان باستانی - اهوارامزدا، مهر و آناهیتا - را نمایشگر است.


کاروانسرای مظفری

در دورهٔ آل مظفر برای اسکان کاروانهای تجارتی و زیارتی که از مسیر جاده شاهی می‌گذشتند، کاروانسرایی با استفاده از سنگ‌های آورده شده از بناهای سلطنتی پاسارگاد به طرح چهار ایوانی در کنار آرامگاه کورش ساخته شده که امروزه بقایای دیوار و شالودهٔ آن قابل مشاهده‌است.


معیارهای ثبت جهانی پاسارگاد

پاسارگاد، جمهوری اسلامی ایران به سال ۱۳۸۳ خورشیدی مطابق با سال ۲۰۰۴ میلادی بر اساس بندهای یکم، دوم، سوم و چهارم معیارهای فرهنگی در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید:

معیار یک: پاسارگاد نخستین نشانه بارز معماری سلطنتی هخامنشی است.

معیار دو: پایتخت شاهنشاهی پاسارگاد را کوروش بزرگ با مشارکت مردمان گوناگون امپراطوری که بنا نهاده بود ساخت این حرکت به صورت یک مرحله بنیادی در تحول هنر و معماری کلاسیک ایران درآمد.

معیار سه: محوطه باستان شناختی پاسارگاد با کاخ ها، باغ‌ها و آرامگاه کوروش بزرگ بنیان گذار سلسله هخامنشی یادبودی استثنایی از تمدن هخامنشیان در ایران است.

معیارچهار: مجموعه چهار باغی پادشاهی که در پاسارگاد بنیان گذاشته شده به صورت نمونه‌ای مادر برای این گونه معماری و طرح ریزی در آسیای غربی در آمد.

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در چهارشنبه هفتم تیر 1391  |
 Parthian Period

Parthian Period
247 BC - 224 AD

Parthians, subject successively to the Assyrians, Medes, Persians, Macedonians under Alexander, and Seleucids, managed to establish themselves as the Seleucids gradually lost control of the lands east of the Euphrates River and were ultimately expelled from Asia Minor. Being excellent horsemen and archers, the Parthians succeeded in founding an independent kingdom that grew into an empire extending from the Euphrates River to the Indus River and from the Oxus (now Amu Darya) River to the Indian Ocean. After the middle of the 1st century BC, Partilla was a rival of Rome, and several wars occurred between the two powers.

247 Parthians began dating their history.
The Parthians were more pragmatic and less pretentious than the Achaemenians. They were militarily formidable owing to their highly maneuverable cavalry.
- Daho-Parno-Parthian tribes chose "chiefs for war and princes for peace" from among the closest circle of the princely family. They were famous for their breeding of horses, for their combat cavalry, and for their fine archers.
- The Parthian language was closely related to Scythian and  Median.
- The Parni, with Arsaces at their head, took the province of Parthia after having defeated Andragoras; soon, neighboring Hyrcania was annexed and the Caspian accessed.
232 Seleucus II arrived in the east to put down the Parthian rebellion.
- He made peace with Arsace5, who recognized his soverignty.
Arsaces, who had remained closely allied with the nomads to the north, fled to the home of the Scythians. Seleucus decided to cross Jaxartes but having suffered losses at the hands of nomads, and after receiving alarming news from the west, he returned to Syria.
- Arsaces changed his policy. He no longer acted as a nomad but rather posed as a chief of state, a worthy successor to the Seleucids, whose example he followed.
- Arsaces crowned himself in the city of Asaak, and the tribe took the name of the Parthians, their close relatives.
- Arsaces founded the city of Nisa, 18 km (12 miles)  northwest of Ashkhabad.
- Arsaces set up his capital at Hecatampylus,32 km (20 miles) west of Damghan.
223 Antiochus III became the Seleudd king.
221 The construction of the Great Wall of China began.
212 Archimedes, the Greek mathematician, died.
212 Antiochus III undertook his campaign for recovery of the high satrapies.
211 Arsaces died and his son, Artabanus (Arsaces II), succeeded.
- Being already solidly established in Parthia and Hyrcania,
- Artabanus tried to extend his possessions, toward Media.
- Antiochus III's operations against Artabanus were successful.
He took Hecatampylus and crossed the mountains separating that province from Parthia, which he occupied. Artabanus fled and took refuge with the friendly Scythians, to the north, as had his father, Arsaces I.
The conflict was ended by a compromise struck due to the Bactrian uprising.
- Antiochus III made peace with Artabanus.
- Antiochus III accorded the title of king to Artabanus, in exchange for recognition of his fealty, and obliged the Parthians to send troops to reinforce the Syrian army.
191 Priapatius succeeded Artabanus.
- Priapatius' name appears in documents found in excavations at Nisa. J,H Phraates succeeded Priapatius.
- Once again the young Parthian kingdom resumed expansionist activities.
- Parthians attacked Media and were successful in the conquest of Mardi tribe near the Caspian.
- Phraates designated his brother Mithradates as a successor, even though he had several sons.
171 Mithradates assumed the imperial diadem.
He opened a new period in the destinies of the kingdom which historians call "phil-Hellinistic" (171 BC-10 AD). This period was characterized by a strong Hellenistic cultural influence, manifested in the use of the Greek language and in particular in the Arts, although national traditions were not completely abandoned.
- To show his complete independence, Mithradates minted coins bearing his likeness, wearing a royal diadem like the Seleucid kings.
166 The plague devastated Italy.
155 Mithradates occupied Media.
- This opened the route to Mesopotamia.
148 Mithradates reached Ecbatana, where he moved his capital. - Rhagae, modern Reyy, south of present-day Tehran, was  re-founded and given the dynastic name of Arsacia.
141 Mithradates took Seleucia on the Tigris and was recognized the king of babylonia. 139 Parthian forces conquered Susiana and Elymais.
138 Phraates II succeeded Mithradates.
- Phraates II was defeated in several battles by the powerful Seleucid army of Antiochus VII Sidetes.
- For the last time, Antiochus VII led a Seleucid army to recover Persia.
129 Phraates II defeated Antiochus VII, the last of the Seleucids.
With the arrival of winter, Antiochus quartered his troops in several localities in Media. The local population, exasperated by the undisciplined Syrian soldiery, rose up in revolt. Antiochus was killed and his son taken prisoner. This was a turning point in the history of the eastern Mediterranean with Greco-Macedonian domination receiving a decisive blow which would lead it to its final collapse 46 years later.
128 Phraates II lost his life fighting the revolt of Sakas, a group  of Scythian nomads to the north of his frontiers.
- With some difficulty, Artabanus II, Phraates II's successor  and uncle, pushed back Sakas toward Drangiana, to which  they gave their name, Sakastan or Sistan.
123 Mithradates II ascended the throne.
- Mithradates II restored order in its eastern frontiers of  Magiana and Aria.
212 Antiochus III undertook his campaign for recovery of the  high satrapies.
211 Arsaces died and his son, Artabanus (Arsaces II), succeeded.
Being already solidly established in Parthia and Hyrcania, Artabanus tried to extend his possessions, toward Media.
Antiochus Ill's operations against Artabanus were successful.
He took Hecatampylus and crossed the mountains separating that province from Parthia, which he occupied. Artabanus fled and took refuge with the friendly Scythians, to the north, as had his father, Arsaces 1.
The conflict was ended by a compromise struck due to the Bactrian uprising.
Antiochus III made peace with Artabanus. Antiochus III accorded the title of king to Artabanus, in exchange for recognition of his fealty, and obliged the Parthians to send troops to reinforce the Syrian army.
191 Priapatius succeeded Artabanus. - Priapatius' name appears in documents found in excavations at Nisa.
176 Phraates succeeded Priapatius.
- Once again the young Parthian kingdom resumed expansionist activities.
Parthians attacked Media and were successful in the conquest of Mardi tribe near the Caspian.
Phraates designated his brother Mithradates as a successor, even though he had several sons.
171 Mithradates assumed the imperial diadem.
He opened a new period in the destinies of the kingdom which historians call "phil-Hellinistic" (171 BC-10 AD). This period was characterized by a strong Hellenistic cultural influence, manifested in the use of the Greek language and in particular in the Arts, although national traditions were not completely abandoned.
- To show his complete independence, Mithradates minted coins bearing his likeness, wearing a royal diadem like the Seleucid kings.
166 The plague devastated Italy.
155 Mithradates occupied Media.
 This opened the route to Mesopotamia.
148 Mithradates reached Ecbatana, where he moved his capital.
- Rhagae, modern Reyy, south of present-day Tehran, was  re-founded and given the dynastic name of Arsacia.
141 Mithradates took Seleucia on the Tigris and was recognized the king of Babylonia. 139 Parthian forces conquered Susiana and Elymais.
138 Phraates II succeeded Mithradates.
- Phraates II was defeated in several battles by the powerful  Seleucid army of Antiochus VII Sidetes.
- For the last time, Antiochus VII led a Seleucid army to recover Persia.
129 Phraates II defeated Antiochus VII, the last of the Seleucids.
With the arrival of winter, Antiochus quartered his troops in several localities in Media. The local population, exasperated by the undisciplined Syrian soldiery, rose up in revolt. Antiochus was killed and his son taken prisoner. This was a turning point in the history of the eastern Mediterranean with Greco-Macedonian domination receiving a decisive blow which would lead it to its final collapse 46 years later.
128 Phraates II lost his life fighting the revolt of Sakas, a group of Scythian nomads to the north of his frontiers.
- With some difficulty, Artabanus II, Phraates II's successor
 and uncle, pushed back Sakas toward Drangiana, to which they gave their name, Sakastan or Sistan.
123 Mithradates II ascended the throne. - Mithradates II restored order in its eastern frontiers of  Magiana and Aria. 
Mithradates II extended his hegemony over Armenia and eastern Asia Minor.
He exerted military pressure on the last Seleucids. 
92  A meeting with Rome that had already formed a "Province of Asia" in Asia Minor became inevitable and took place on the Euphrates.
The two parties recognized the Euphrates as a common frontier. 
91 Mithradates II appointed Gotarzes as satrap of Babylonia. Mithradates II and Gotarzes are depicted in the Parthian bas-relief at Bisotun.
- For the first time, Parthian power entered into direct contact with the Chinese empire and received an embassy from the Han emperor Wu-ti (r.140-87).
The Chinese were particularly interested in the horses raised in Fergana, which they needed to create a fight the nomadic Hsiung-nu, or Huns, on their northern border.
80 Building of the Colosseum was completed in Rome.
70 Phraates III became the Parthian king after a short period  of intrigue and rivalry that saw the succession, in turn, of  Gotarzes, Orodes, and Sanatruces.
- An agreement with the Romans renewed the Euphrates line as a frontier.
- Roman general Pompey succeeded in concluding a real  alliance with Phraates III against Pontus and Armenia.
- A conflict with Rome broke out under Orodes II.
The Roman triumvir Crassus crossed the Euphrates. Grodes II protested and invoked the treaty of friendship in vain. Crassus refused to reply until he arrived at Seleucia on the Tigris. It was a breaking of all the agreements concluded in 69 and 66.
- Under the command of general Surenas, the Parthian light and heavy cavalry engaged the Romans in a battle near to Carrhae. The battle cost Rome seven legions and the lives of Crassus and his son. Through Surena's brilliant victory the routes to Persia and India were closed to Rome.
- The Euphrates became not only a political but also a spiritual frontier, no effort at Latinization was possible any longer.
- With Pompey dead, Caesar was the absolute master of the Roman world.
Calendar was reformed by Caesar.
 44 Caesar was preparing to avenge Crassus' defeat when he was assassinated by Brutus.
- The duty of following through on Caesar's project fell to Mark Antony.
- Having concluded an agreement with Quintus Labienus and anticipating Antony's attack, Parthian commander Pacorus crossed into Syria. 
-Labienus was a Roman commander on the side of  Caesar's assassins who had gone over to the Parthians. 
40 The successes of the two armies were startling; Labienus  took all of Asia Minor, Pacorus all of Syria and Palestine.
- For nearly two years, all of the once Achaemenian western provinces fell to the Parthians.
- Disagreement between Labienus and Pacorus weakened their power.
39 Labienus was defeated and slain. Asia Minor was recovered  by the Romans, and the following year the same fate struck Pacorus and his conquests.
 - The capital was moved to Ctesiphon, where the military camp was transformed into a great metropolis, facing Seleucia across the Tigris.
 - At Nisa, the city was expanded, the royal palaces made larger, and the royal hypogea were enriched with precious pieces of fine Greco-Persian art.
38 Orodes II was assassinated by his son Phraates IV.
36 Mark Antony began to carry out the revenge Caesar had planned.
He brought his army to Armenia, through which he planned to enter Media and attack Parthia from the north. But cold weather and Phraates' cavalry combined to force Mark Antony to abandon the fight and retreat to Syria.
Mark Antony attacked Parthian territory of Phraaspa, possibly Takht-e Soleiman, leading an army of 20,000 infantry, 4,000 cavalry and about 8,000 logistics. They were crushed and forced to retreat west of Tigris.
34 Mark Antony launched another campaign and again suffered heavy losses.
The battle of Carrhae and Mark Antony's defeat raised Parthia to a major power in the eyes of Rome.
- The power struggle between Mark Antony and Octavian began in Rome. This forced Mark Antony to abandon his plans against the Parthians.
31 Octavian (now Augustus) was triumphant over Mark Antony and became the sole master in Rome.
30 Mark Antony and Cleopatra committed suicide.
30 Tiridates II, a pretender to the Parthian throne supported by Rome, obliged Phraates IV to leave Mesopotamia and take refuge with his eastern neighbors, the Scythians, who restored him to power.
27 Octavian was inaugurating the imperial period of Roman history .
20 A pact was signed allowing the return of Roman prisoners and insignia of the conquered legions in the Battle of  Carrhae.
A new phase began in relations between the two states, marked by the conclusion of a real peace that recognized the Euphrates as a border between them. Phraates IV was dealt with as the sovereign of a great nation. Rome renounced its ambitions in the east, and Augustus inaugurated a policy of respect.
- The caravan route to India and China was opened.
- Augustus received ambassadors from the many eastern peoples.
- Armenia remained a source of constant conflict between Parthia and Rome despite apparent resolutions. Controlled by Rome, Armenia would be a channel for penetration into Parthia from the north, but controlled by Parthia, it would offer an outlet on the Black Sea, over which Rome asserted its authority. The rivalry of the two powers over this country would remain for centuries a stumbling block to peace.
2 Phraates V assassinated Phraates IV with his mother's help and assumed the throne. He was Phraates IV's son by Musa, a Roman slave girl given to him by Augustus.
- Jesus Christ (A) was born.
AD
4 Orodes III succeeded Phraates V.
7 The short reign of Orodes III was followed by that of  Vonones. Vonones was Phraates IV's son.
12 Vonones was driven out by the Parthian nobility whose role at this time became dominant in internal politics and  dynastic questions, because of Vonones' Roman habits.
- Vonones' fall brought a change in the destinies of the Empire.
- The anti-Hellenistic period began.
This period embraces a century and a half (12-162). It is characterized by an expansion of the Parthian national culture and an opposition to all foreign things.
12 The barons chose Artabanus III to replace Vonones. They were certainly mistaken in believing they would find him an easy instrument to manipulate. Artabanus was the son of a viceroy of Hyrcania and was only Arsacid on his mother's side.
Artabanus III made an abortive attempt to place his son on the throne of Armenia.
Artabanus III avoided confronting Rome and dedicated himself to internal reforms.
Among the reforms, centralization occupied the place of first importance. He had to reduce the hereditary privileges the barons had carved out for themselves. It was also necessary to recognize the states that made up the kingdom. He put princes of his family on the various thrones of these states.
- Artabanus III made a new attempt to place a son on the throne in Armenia.
This angered the Romans, who, with the aid of the nobility, sent for Tiridates III. Tiridates III was a pretender the barons had crowned in Ctesiphon. They obliged Artabanus III to take refuge with the Dahae, who helped him win back his throne.
30 Probable date of crucifixion of Jesus Christ (A),
37 A meeting with a Roman representative on a bridge in the middle of the Euphrates allowed an agreement to be reached that maintained the status quo in Armenia and recognized the Parthian sovereignty with the river as the frontier.
51 The throne passed to Vologases, an ardent anti-Roman, after the short reign of Vonones II.
- The Parthian Empire, according to the Roman historian Pliny, was composed of 18 kingdoms, 11 in the north and seven in the south, some governed by Arsacid princes and others by local dynasties.
51 A period that showed a slow dissolution of the Parthian state and its disintegration into several small countries, 51-122, began.
58 Hyrcania became independent.
- Vologases wanted his brother, Tiridates, to be king of Armenia, a desire that put him in the position of a break with Rome, which opposed him militarily.
- Upon orders from Nero, Corbulo undertook operations
which were broken off by the exchange of ambassadors.
64 The Great Fire of Rome, Nero's fire, occurred,
65 First persecution of Christians took place in Rome.
66 An agreement was finally reached. Tiridates left for Rome with his whole family surrounded by a retinue of princes and 3,000 Parthian nobles. He received from Nero the crown of Armenia, and an end to hostilities was announced. This was a clear indication of Parthian political victory over the Romans.
- Avesta, the holy book of Zoroastrians, was compiled and coins were issued on which, for the first time, Pahlavi characters were added to the Greek legend.
78 Pacorus came to the throne.
80 Pacorus was replaced by the ephemeral Artabanus IV. 
81 Artabanus IV was permanently replaced by Pacorus.
- The country showed signs of a profound decay.
The barons refused to obey the crown, In the provinces, the army and finances were in the hands of the nobility. Aristocrats occupied the highest positions, and these positions became hereditary. Plots with Rome were hatched.
109 Pacorus was replaced by Osroes, his brother or brother-in law.
114 Emperor Trajan invaded Armenia.
With Armenia occupied, the Emperor descended with his army into Mesopotamia. All Babylonia was taken and Ctesiphon, the capital, fell into the hands of the Romans, who carried off a daughter of Osroes and the golden throne of the Parthian kings. Victorious Trajan went as far as the Persian Gulf, - Parthian reaction was swift. Faced with the gravity of the Roman offensive, all the princes of the royal house, formerly divided by internal strife, united against the invader.
117 At Ctesiphon, Trajan crowned a new vassal king, but revolt was in the wind and attempts to disunite the Parthian chiefs failed.
- The Romans suffered losses, and Trajan abandoned the campaign and died on his way home. This put an end to the short-lived Roman victories.
117 Trajan's successor, Hadrian (r.117-138), abandoned all  pretensions to Armenia, Mesopotamia, and Assyria.
- Hadrian's desire for peace seems to have been sincere. He sent back Osroes' daughter, promised to return the Golden throne.
- 40 years of peace with Rome began.
147 Vologases IV came to the throne.
Although he didn't have to dispute the throne with a pretender during his long reign, underneath the apparent calm the intrigues against him continued, with Rome receiving embassies from the Hyrcanias, the Bactrians, and doubtless from the Kushans.
161 A new clash with Rome came; this time upon the initiative of Vologases IV, who considered himself strong enough to attack.
He occupied Armenia, crossed the Euphrates, and invaded Syria, which had not seen Parthian cavalry for two centuries. The Syrian population, which included Jews driven from Palestine by the Romans, received the Parthians as liberators although the country had been Roman since the time of Pompey, The situation became so serious that Lucius Verus, coemperor with Marcus Aurelius, was dispatched to the east with strong reinforcement taken from the fronts on the Danube and Rhine.
163 The Romans re-took Armenia and succeeded in a campaign similar to that of Trajan's.
164 Ctesiphon fell to the Romans, who razed the royal palace.
But once more success was transitory.
The Roman army had come from Armenia and crossed through Azerbaijan, where plague was endemic. Contaminated, the Roman army was sorely fatigued by disease and obliged to retreat, but not definitively. Lucius Verus, repeating his campaigns in Armenia and northern Mesopotamia, inflicted heavy losses on the Parthians.
193 Septimius Severus became emperor. He began operations that permitted him to occupy first northern and then southern Mesopotamia and, for the third time in a century, Ctesiphon.
- The Parthians in their retreat adopted a scorched-earth policy.
As under Trajan, the starving Roman army went back up the Tigris, failed in its attempt to take Hatra, and left the country.
208 Ardashir, satrap of Pars, began to establish regional authority.
Pars territory consisted of several tribal monarchies, one of  which lay between Pasargadae and Persepolis at Istakhr, where Papak, Ardashir's father, was the keeper of  AdurAnahid, or Anahld Fire Temple.
208 Vologases VI, son of the former Parthian king, succeeded him.
213 Artabanus V, a Parthian prince, started contesting the throne of Vologases VI, with the help of the king of Media.
213 The Arsacid Empire became divided between Vologases VI
(r.208-222), who seems to have ruled in Ctesiphon on the left bank of the middle Tigris in what is now Iraq, and Artabanus V (r.213-224), who was in control of Persia and whose authority at Susa is attested by an inscription of 215 AD.
- A new invasion of Mesopotamia took place under Caracalla, the casus belli being the refusal of Artabanus V to give Caracalla his daughter in marriage.
The young Roman emperor dreamed of rebuilding Alexander's empire but succeeded only in the pillage of Media and destruction at Arbela of the hypogea of the Arsacid kings, whose bones he scattered.
- The Parthian reply was harsh. Artabanus V avenged himself by invading the Roman provinces and destroying several cities.
Rome sued for peace. Artabanus' conditions were too stringent and were refused. Hostilities were taken up again and turned in favor of the Parthians who obtained such a success that the emperor Marcinus paid 200,000,000 sesterces to make peace.
216 Mani, or Manes, the founder of Manichaeism and the second great prophet of pre-Islamic Persia, was born on April 14 near Ctesiphon.
His father, Patek, a native of Hamadan, had joined a religious community practicing baptism and abstinence. Mani's mother was related to the Parthian royal family.
- As a boy Mani saw in vision an angel.
224 Ardashir narrowed his opponents to one, Artabanus V. The process of decentralization and weakening had already started in Parthian territory, and satraps had begun to revolt. It was inevitable that one of the revolts would succeed.
Success came to the ruler of Persis or Pars, Ardashir.
- Ardashir and Artabanus V left their armies aside and met at the battle of Hormizdgan in a hand-to-hand combat.
- Standing over the corpse of his rival, Ardashir claimed the
 title of king of kings.

 

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 خلیج فارس با قدمت 4000 سال PERSIAN GULF 4000 YEARS AGO
زمین شناسان معتقدند که در حدود پانصدهزار سال پیش، صورت اولیه خلیج فارس در کنار دشت‌های جنوبی ایران تشکیل شد و به مرور زمان، بر اثر تغییر و تحول در ساختار درونی و بیرونی زمین، شکل ثابت کنونی خود را یافت.

این خلیج توسط تنگه هرمز به دریای عمان و از طریق آن به دریاهای آزاد مرتبط است. جزایر مهم آن عبارت‌اند از: بحرین، قشم، کیش، خارک، ابوموسی، تنب بزرگ، تنب کوچک و لاوان که تمامی آنها بجز بحرین به ایران تعلق دارد.

خلیج فارس و سواحل آن معادن سرشار نفت و گاز دارد و مسیر انتقال نفت کشورهای ایران، عراق، کویت، عربستان و امارات متحده عربی است، و به همین دلیل، منطقه‌ای مهم و راهبردی بشمار می‌آید. بندرهای مهمی در حاشیه خلیج فارس وجود دارد که از آنها می‌توان بندرعباس، بوشهر، بندرلنگه و بندر ماهشهر در ایران، و شارجه، دوبی و ابوظبی را در امارات متحده عربی نام برد.

نام خلیج فارس

خلیج فارس نامی است به جای مانده از کهن‌ترین منابع، زیرا که از سده‌های پیش از میلاد سر بر آورده‌است، و با پارس و فارس - نام سرزمین ملت ایران - گره خورده‌است. در سالهای اخیر نام خلیج عربی نیز در برخی منابع بطور محدود بکار رفته است.که البته این نام کاملا جعلی و دروغین است.و نام خلیج فارس تا ابد فارس خواهد ماند.

از دیدگاه حقوق بین‌الملل

سازمان ملل متحد در چندین نوبت در بیانیه‌ها، اصلاحیه‌ها و مصوبه‌های گوناگون و با انتشار نقشه‌های رسمی، نه تنها بر رسمی بودن نام «خلیج فارس» تاکید کرده، بلکه از هیات‌های بین‌المللی خواسته که در مکاتبات رسمی به ویژه در اسناد سازمان ملل از نام کامل «خلیج فارس» استفاده نمایند.

لیست اسناد سازمان ملل درباره نام «خلیج فارس»

  • سند شماره ۶۱ نشست بیست و سوم سازمان ملل متحد در وین (۲۸ مارس تا ۴ آوریل ۲۰۰۶) با عنوان «رسمیت تاریخی، جغرافیایی و حقوقی نام خلیج فارس» [۱]
  • نقشه رسمی کمیسیون اقتصادی و اجتماعی غرب آسیا، شماره ۳۹۷۸ چاپ سازمان ملل (سپتامبر ۲۰۰۷)[۳]
  • نقشه رسمی ایران، شماره ۳۸۹۱ چاپ سازمان ملل (ژانویه ۲۰۰۴)[۴]
  • نقشه رسمی غرب آسیا، شماره ۳۹۷۸ چاپ سازمان ملل (نوامبر ۱۹۹۸)[۵]

در دوران باستان

قدمت خلیج فارس با همین نام چندان دیرینه‌است که عده‌ای معتقدند خلیج فارس گهواره تمدن عالم یا خاستگاه نوع بشر است.» ساکنان باستانی این منطقه، نخستین انسان‌هایی بودند که روش دریانوردی را آموخته و کشتی اختراع کرده و شرق و غرب را به یکدیگر پیوند داده‌اند.[نیازمند منبع]

دوران هخامنشی

دریانوردی ایرانیان در خلیج فارس، قریب پانصد سال پیش از میلاد مسیح و در دوران سلطنت داریوش اول آغاز شد. داریوش بزرگ، نخستین ناوگان دریایی جهان را به وجود آورد. کشتی‌های او طول رودخانه سند را تا کرانه‌های اقیانوس هند و دریای عمان و خلیج فارس پیمودند، و سپس شبه جزیره عربستان را دور زده و تا انتهای دریای سرخ کنونی رسیدند. او برای نخستین بار در محل کنونی کانال سوئز فرمان کندن کانالی را داد و کشتی‌هایش از طریق همین کانال به دریای مدیترانه راه یافتند. در کتیبه‌ای که در محل این کانال به دست آمده نوشته شده‌است:[نیازمند منبع]

   
خلیج فارس
«من پارسی هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان کندن این کانال را داده‌ام از رودی که از مصر روان است به دریایی که از پارس آید پس این جوی کنده شد چنان که فرمان داده‌ام و ناوها آیند از مصر از این آبراه به پارس چنان که خواست من بود.»
   
خلیج فارس


سفرنامه فیثاغورث ۵۷۰ قبل از میلاد تا سال ۱۹۵۸ در تمام منابع مکتوب جهان نام خلیج فارس و یا معادلهای آن در دیگر زبانها ثبت شده‌است.

در دوره داریوش دوم ناوگانی ایرانی به رهبری سردار صداسپ ماموریت یافت تا جهان را دور بزند. وی عازم دریای مدیترانه و سواحل شنقیط (موریتانی) تا نزدیک اشانتی و سواحل بنین پیش رفتند ولی در اثر برخورد با اقوام وحشی سفر را ناتمام کذاشتند.

داریوش در این کتیبه از خلیج فارس به نام «دریایی که از پارس می‌آید» نام برده‌است. در کتاب اوستا اگرچه از نام خلیج فارس بطور صریح نام برده نشده اما در مهر یشت در مبحث مهر یا میترا اشاره‌ای نیز به اروندرود شده‌است که در آن دوره ارونگ گفته می‌شده‌است:

   
خلیج فارس
دارنده دشت‌های فراخ و اسب‌های تیزرو که از سخن راستین آگاه است و پهلوانی است خوش اندام و نبرد آزما، دارای هزار گوش و هزار چشم و هزار چستی و چالاکی یاد شده، کسی است که جنگ و پیروزی با اوست، هرگز نمی‌خسبد، هرگز فریب نمی‌خورد، اگر کسی با او پیمان شکند خواه در شرق هندوستان باشد یا بر دهنه شط ارنگ، از ناوک او گریز ندارد، او نخستین ایزد معنوی است که پیش از طلوع خورشید فنا ناپذیر تیز اسب بر بالای کوه هرا بر می‌آید و از آن جایگاه بلند سراسر منزلگاه‌های آریایی را می‌نگرد.
   
خلیج فارس


در میان یونانیان باستان

یونانی‌های باستان این خلیج را «پرسیکوس سینوس» یا «سینوس پرسیکوس» که همان خلیج فارس است، نامیدند. از آنجا که این نام برای نخستین بار در منابع درست و معتبر تاریخی که غیر ایرانیان نوشته‌اند آمده‌است، هیچ گونه شائبه نژادی در وضع آن وجود ندارد. چنان که یونانیان بودند که نخستین بار، سرزمین ایران را نیز «پارسه» و «پرسپولیس» یعنی شهر یا کشور پارسیان نامیدند. استرابن جغرافیدان سدهٔ نخست میلادی نیز به کرات در کتاب خود از خلیج فارس نام برده‌است. وی محل سکونت اعراب را بین دریای سرخ و خلیج فارس عنوان می‌کند. همچنین فلاریوس آریانوس مورخ دیگر یونانی در کتاب تاریخ سفرهای جنگی اسکندر از این خلیج به نام «پرسیکون کیت» که چیزی جز خلیج فارس، نیست نام می‌برد.

البته جست‌وجو در سفرنامه‌ها یا کتاب‌های تاریخی بر حجم سندهای خدشه ناپذیری که خلیج فارس را «خلیج فارس» گفته‌اند، می‌افزاید. این منطقه آبی همواره برای ایرانیان که صاحب حکومت مقتدر بوده‌اند و امپراتوری آن‌ها در سده‌های متوالی بسیار گسترده بود هم از نظر اقتصادی و هم از نظر نظامی اهمیت خارق العاده‌ای داشت. آن‌ها از این طریق می‌توانستند با کشتی‌های خود به دریای بزرگ دسترسی پیدا کنند و به هدف‌های اقتصادی و نظامی دست یابند.

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 ماههای خورشیدی
نام ماههای تقویم خورشیدی بارها تغییر کرده. در دوران هخامنشی، نامهایی استفاده می شد که بعد از دوران هخامنشی به فراموشی سپرده شد. نام ماهها در دوران ساسانی بر مبنای نشانه های زرتشتی وضع شد که تقویم ماهانه ساسانی که فاقد هفته است و در آن هرروز ماه یک نام دارد، بهترین اثر باقی مانده از آن است. در بیشتر دوران اسلامی، اسامی بابلی/آرامی ماههای مانند «تموز» و «نیسان» مورد استفاده بود، اما با برقراری تقویم جلالی به عنوان تقویم رسمی ایران در اوایل قرن جاری خورشیدی، اسامی ساسانی نیز دوباره برقرار شدند که متاسفانه تلفظ آنها در مواردی تغییر کرد. در زیر تلفظ پارسی میانه این اسامی و اصل اوستایی آنها در پرانتز آورده می شود.

Fravartin (Frawashi)فره وشی، ارواح گذشتگان:
Ardiwehisht (asha-wahishta) بهترین بهتر (از اصول زرتشتی):
Khordad (Hauwartat) سلامتی
Teer (Tishtria) خدای باران
Amordad (Amartaat) نامیرایی، نامرگی:
Shahrivar (khshathrawara) پادشاهی خواسته شده:
Mihr (Mithra) خدای مهر و قراردادهای اجتماعی:
Aban (Apan) آبها (لقب آناهیتا):
Adhar (Atar) آتش:
Dey (Dawya): خدا
Wahman (wahu-mana) بهمن، تفکر برتر:
Spandaarmadh (Spanta-armaiti) آرماییتی مقدس (مادینه خدای طبیعت):
|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 کوروش بزرگ ( کوروش دوم)

کوروش بزرگ( کوروش دوم) 

از نوشتار های کهن وهرودت تاریخ نویس یونانی درباره کورش سوم ( کوروش بزرگ ) و چگونگی به سلطنت رسیدن او چنین بر میآید .

کورش بزرگ پنحمین پادشاه سلسله هخامنشی بوده و در بین سالهای 529 تا 580 قبل از میلاد مسیح میزیسته.

 

شجره نامه کورش یزرگ

 

هخامنش

چیش پش اول

کمبوجیه اول

کورش اول

چیش یش دوم

آریا ینا                                             کورش دوم(بزرگ )

ارشام                                              کمبوجیه دوم

ویشتاسب                                        کورش سوم

داریوش اول                                     کمبوجیه سوم( فاتح مصر )

 

سرگذشت کورش بزرگ

 

هر آنچه از نوشته ها و کتابهای کهن باقی مانده بعد از حمله اعراب و باقی مانده از آتش سوزیهای  کتابخانه ها بوسیله آنها بر می آید ،  چنین گزارش میکند:

مادر کوروش ماندانا فرزند پادشاه ماد آستیا ک ( فرزندهوخشتره ) همسر کمبوجیه پادشاه پارس بود .

شبی پدر ماندانا (پدر بزرگ کوروش) در خواب می بیند که از شکم دخترش درخت تاکی ( درخت انگور ) میروید و همه حهان را در بر میگیرد. آستیاک با ناراحتی از خواب بیدار میشود و از خوابگزاران تعبیر آن طلب میکند. باو میگویند از دختر تو و کمبوجیه فرزند پسری بدنیا خواهد آمد که سرزمین تو را نیز تصاحب خواهد کرد.

آستیاک بر آشفته دستور میدهد دخترش را از همدان بیآورند و او را بصورت یک زندانی نگاهداری میکند تا بروزیکه فرزند ماندانا بنام کورش بدنیا میآید. آستیاک اورا بدست یکی از نزدیکانش بنام هارپاک میسپارد تا او را از بین ببرد و به ماندانا گفته میشود که فرزندش مرده بدنیا آمده . و اما هارپاک کوروش را بدست یکی از چوپانان خود بنام مهرداد که پارسی بود می سپارد تا اورا از بین ببرد. همسر مهرداد در همین زمان پسری مرده بدنیا آورده بود . مهرداد لباسهای کورش را بتن فرزند مرده خود میکند و او را بنزد آستیاک میبرد و بدین ترتیب کوروش از مرگ حتمی نجات میآید ودر نزد مهرداد بزرگ میشود. در نوشته ها آمده کوروش بعلت هوش و درایتی که همیشه از خود نشان میداد در میان بچه ها منزلتی دیگر داشت و همیشه او را بعنوان سرکرده انتخاب میکردند . در یکی از روزها در اثنای بازی یکی از زیر دستانش از دستور او سرپیچی میکند . کورش دستور میدهد او را که فرزند  یکی از نجیب زادگان دربار بود تنبیه نمایند. بچه ائیکه تنبیه شده بود بنزد پدر رفته و جریان تنبیه شدنش را بوسیله یک  پارسی بیان میکند.

آن بزرگ بنزد پادشاه( آستیاک ) رفته و ماجرای تنبیه شدن فرزندش را با او در میان میگذارد .

گویند آستیاک فرمان میدهد که کورش را بیآورند ، پادشاه از او میپرسد با چه جراتی این بچه نجیب زاده را تنبیه کرده ای .

کورش با گستاخی و همان متانت  بسی والای همیشگی خود جواب میدهد . چون او از دستور من سرپیچی کرده بود و این نه آنست که  طبق قوانین دربار کسی که از دستور ما فوق خود سرپیچی کند باید تنبیه شود . پادشاه از گفتار او در شگفت میشود و با خود میاندیشد که این بچه پارسی ساده       نمی تواند باشد که از چنین گستاخی برخوردار باشد، ولی وقتی بطور دقیق به چهره کوچک و جذاب کورش دقیق میشود بخود میلرزد، چونکه چهره خود و خانواده و دخترش را در او می بیند. پس با تهدید ازمهرداد راستی جریان را جویا میشود وبدین ترتیب به حقیقت پی میبرد. پس پادشاه بار دیگر خوابگزاران را طلب میکند و از آنها کسب تکلیف میکند ، آنها باو اطمینان میدهند که خواب او تعبیر شده او میبایستی شاه شود و الان  می بینید که او شاه شده ولی شاه کودکان،  پس از آن پدر بزرگ آسوده خاطر میشود . بدین ترتیب بار دیگر کورش از خطر مرگ نجات پیدا کرده و بنزد پدر و مادرش به همدان فرستاده میشود .

 

آستیاک در 35 سال حکومت خود یکی از پر قدرت ترین پادشاهان ماد بود . وی همیشه بر آن بود که بیک صورتی خود را به آسیا صغیر برساند ولی بعلت اینکه پدرش با کشور لیدی قرداد صلحی بسته بود نمی توانست، بهمین جهت سعی بر آن گذارد و سپاهیان خود را به بین النهرین و سوریه فرستاد و سرحدات متصرفات خود را به خلیج فارس رسانید و هم مرز پارسیان شد.

او با قدرت اشراف زادگان که در زمان پدرش در دربار داشتند مخالف بود ولی بجای آن به مغ ها و روحانیون میدان میداد و این خود سبب آن شده بود که در میان ارتشش و سردگانش مخالفان زیادی پیدا کند. در این میان یکی از سرکردگانش بنام کارپاگا با شاه ایران کورش دوم نوه آستیاک تماسهائی میگیرد و این خود سبب آن میشود که آستیاک بهانه ائی بدست میآورد و به پارس لشگرکشی می نماید.

در همین میان عده زیادی از لشگریانش که از جوانمردی و بزرگی کورش که شهره آفاق شده بود از آستیاک جدا شده و به  سپاهان کورش میپیوندند ود رنبرد سختی که بین این دو دست میدهد مادها شکست میخورند و آستیاک کشته میشود و باین ترتیب سلسله هخامنشی جانشین مادها میشود

چنانکه گذشت امپراطوری هخامنشی با تدبیر کورش بزرگ و با یکی شدن دو قوم بزرگ آریائی،      

 پارس و ماد بزرگترین امپرطوری جهان را بوجود می آورد .

گرچه نام کورش بزرگ همیشه ببزرگی شناخته شده بود البته نه بخاطر کشور گشایش بلکه از نقطه نظر کنترل و هدایت امپراطوری و رسیدگی بیسابقه  بکارهای مردم زیر فرمانش و کشورهای شکست خورده و افراد مغلوب ، و این خود سبب پیروزیهای بی حد او در آسیای صغیرشد . او ارتشش را بسوی مرزهای شرقی هدایت کرد . پارتها و هرسینیا  که جزو تصرفات مادها بود بتصرف در آورد . او بعد از تصرف آرخوزیا و مارگیا و باختریا متوجه غرب گردید . بعد از آن متوجه سرزمین بابل و مصر شد، زیرا که مردم آن دیار در زیر ظلم و ستم پادشاهان و حکام آن زمان رنح میبردند . با تصرف بابل توانست قوم یهود که بیش از 40000 تن بودندو  سالها در اسارت و مورد ظلم وجور بابلیان بودند آزادی نماید و آنها را به سرزمین خودشان فلسطین بفرستد . این گامی بود که او در راه بشردوستی و صلح و صفا برای بشر به ارمغان آورد و وزش نسیم تازه بود از شرق بوسیله کوروش بخاطر آنکه اوبرای حقوق بشر احترام خاصی قائل بودو نقشه  و تدابیر او بود که امپراطوران بعدی و حتی سلسله های بعد از هخامنشی تمام نقشه های کشوری و مملکتداری خود را ازروی کارهای او بطور حتم الگو گرفتند.  یهودیان باو نام شبان و فرستاده خدا  و یونانیان باو قانونگذار لغب داده اند. 

او برای جلوگیری تاخت و تاز    قبایل و همسایگان تجاوزکار در کشور استهکامات مختلفی بنا کرد و کشورپهناورش  را به استانها تبدیل و هر قسمت را به یک ساتراپ یا استاندار داد وبرای جلوگیری از  ظلم و ستم آنها بر مردم مقررات مهمی را بوجود آورد  و برای خبر داشتن از اقصاء نقاط کشور اولین پست و پستخانه را بنام چاپار را بوجود آورد.او قبل از مرگش پایتخت امپراطوری بزرگش را   در محلی بنام پاسارگاد بنا نهاد.

در اثر تجاوزاتی که بوسیله قبائل نیمه صحرانشین ماساژتها یکی از تیره های سکایی در طرف دیگر رود اُراکس بودند و مرزهای شمال شرقی ایران را مورد تجاوز قرار داده بودند مجبور به جنگ با آنها شد . در آغاز کار پیشرفتهائی هم نمود ولی ملکه تومیریی با وعده صلح و کنار گذاردن جنگ او را به داخل سرحدات خود میکشد  درجنگی سختی  که بین دو سپاه در میگیرد کوروش بزرگ شدیدا زخمی میشود که در اثر جراحات وارده بعد از سه روز بدرود حیات میگوید ودنیائی را از وجود خود بی بهره میگذارد .   

جسد او را داریوش بزرگ  به پاسارگارد آورد ودر محلی بنام مشهد مرغاب بخاک سپرد  .

بهزاد ایزدی

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 ایران پیش از آریائیها

سرزمينى که اکنون به نام ايران مشهور است، بخشى از سرزمين پهناورى است که خاستگاه نخستين تمدن‌ها بوده و ساليان دراز پيشرو ديگر تمدن‌هايى بوده است که در جاهاى ديگر جهان پديد آمده بودند. بيش‌تر مردم ايران، سرزمين‌شان را با پيشينه‌ى تمدنى 2500 ساله مى‌شناسند، حال آن‌که پيشينه‌ى تمدنى اين سرزمين دست‌کم به 10 هزار سال پيش مى‌رسد و تاريخ 2500 ساله فقط به تاريخ امپراتورى‌هاى بزرگ ايرانى باز مى‌گردد.

سرزمين ايران با پايان گرفتن دوره‌ى باران در 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد و آغاز عصر خشکى، کم‌کم براى زندگى انسان مناسب شد و تکاپوى انسان پيش از تاريخ در آن آغاز شد. آثار برجاى مانده از چنين انسان‌هايى را در سال 1949 ميلادى در غار تنگ‌پبده( Pabda )، در کوه‌هاى بختيارى در شمال‌شرقى شوشتر پيدا کردند. سپس در هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد، که با پس‌روى آب و بارور شدن دشت‌هاى ايران همراه بود، نخستين سکونت‌گاه‌هاى بشرى در دشت سيلک، نزديک کاشان، ساخته شدند.

حدود چهار هزار سال بعد، يعنى در آغاز هزاره‌ى نخست پيش از ميلاد، مردمانى آريايى‌نام از شمال آسيا و از راه قفقاز و ماوراء‌النهر به سرزمينى سرازير شدند که به ياد آن‌ها، ايران نام گرفته است. آن‌ها طى چند قرن در حکم مردمان اصلى سرزمينى درآمدند که پيش‌تر از وجود مردمانى متمدن بهره‌مند بود .به بيان باستان‌شناس بزرگ فرانسوى، گريشمن، " آن‌ها با زن و بچه و گله وارد شدند و بيش‌ترشان همراه گروه سواران خود، وارد خدمت اميران محلى گرديدند. آنان مردمانى بودند که از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور ] مزدبگير [ زندگى مى‌کردند. ايشان سربازانى را تشکيل دادند که مى‌بايست يک روز جانشين همان اميرانى شوند که خود در خدمت ايشان بودند."(گيرشمن رومن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه‌ى محمد معين، انتشارات معين، چاپ اول 1383، صفحه‌ي90)

البته، برخى تاريخ‌شناسان بر اين باورند که آريايى‌ها از ديرين‌ترين ساکنان سرزمين ايران هستند و نظريه‌ى کوچ آريايى‌ها را نادرست مى‌دانند. براى مثال، جهانشاه درخشانى با برسى آب و هواى جهان و بررسى‌هاى ديگرى مانند بررسى متن‌ها کهن ايرانى و بررسى‌هاى زبان‌شناختى، چنين نتيجه‌گيرى کرده است که دست‌کم بخشى از بوميان آريايى در دوران يخبندان در جنوب ايران و در بستر خليج فارس زندگى مى‌کرده‌اند که البته امروزه پر از آب شده است. به نظر او گرم شدن هوا و پيشروى آب در خليج فارس اين مردمان را ناگزير کرد به سوى شمال، که آب و هواى خنک‌ترى داشت، کوچ کنند؛ البته، در آغاز به ميان‌رودان و فلسطين که نسبت به فلات ايران گرم‌تر بودند. به نظر درخشانى، به همين دليل نام شهرى مانند "اريحا(با پيشينه‌اى ده هزار ساله) در فلسطين و نام رودهاى دجله و فرات و بسيارى از نام‌هاى جغرافيايى ميان‌رودان تنها با زبان آريايى‌ها مفهوم پيدا مى‌کنند.( دانشنامه‌ى کاشان، بخش سوم از کتاب سوم، صفحه‌ى 89 و 90)

به هر حال، در اين‌جا بنا نداريم به اختلاف نظر تاريخ‌شناسان بپردازيم، بلکه براى آغاز شناختمان از ايرانى فراتر از 2500 سال، چکيده‌ى پژوهش‌ها و نظرهاى رومن گريشمن را درباره‌ى دوران پيش از آريايى‌ها از کتاب وى با نام ايران از آغاز تا اسلام، مى‌آوريم.

انسان غار

1. بررسى‌هاى زمين‌شناختى نشان داده است در دورانى که بخش زيادى از خاک اروپا را توده‌هاى يخ پوشانده بود، فلات ايران دوره‌ى باران را پشت سر مى‌گذاشت؛ دوره‌اى که طى آن حتى دره‌هايى را که بر بلندى‌ها قرار داشتند، آب فراگرفته بود.

2. بين 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد، کم‌کم دوره‌ى خشکى آغاز شد و درپى نظم پيدا کردن جريان رودخانه‌ها، نهشته‌هاى رسوبى در بستر آن‌ها برجاى ماند و قطعه‌زمين‌هايى را به وجود آوردند که به‌زودى سر از آب بيرون زدند.

3. در اين دوران، انسان پيش از تاريخ از در غارها يا پناه‌گاه‌هاى سنگى، که سقف آن‌ها را با شاخ و برگ درختان ساخته بود، زندگى مى‌کرد و با ابزارهاى سنگى به شکار جانوران مى‌پرداخت. آثار آن انسان‌ها را، از جمله چکش سنگى و تبرى که به چوب‌دستى شکاف‌دار وصل مى‌شد، در غار تنگ‌پبده در کوه‌هاى بختيارى پيدا کرده‌اند.(گريشمن و همکاران، 1949)

4. انسان آن دوران نوعى ظرف سفالى ناهموار را، که به‌طور ناقص پخته بود، نيز به کار مى‌برد. اين ظرف‌ها را زنان مى‌ساختند و کار ديگر آن‌ها، نگهبانى از آتش و گردآورى ريشه‌هاى خوردنى و ميوه‌هاى وحشى بود. به نظر مى‌رسد مشاهده‌ى چگونگى رشد گياهان در طبيعت، او را به سوى آغاز کردن کشاورزى در زمين‌هاى رسوبى رهنمون شد.

هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد

5. خشک شدن روزافزون دره‌ها و کوچک‌شدن درياچه‌هاى بزرگ و افزايش نهشته‌هاى رودخانه، زمين‌هاى بارده‌ى را فراهم کرد و سرانجام در حدود هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد، شرايط براى شکل‌گيرى نخستين تمدن بشرى در دشت سيلک، نزديک کاشان، فراهم شد. انسان اين دوران همچنان شکارچى بود، اما کشاورزى گسترش يافته و ذخيره کردن آذوغه نيز معمول شده بود.

6. در اين زمان نخستين پيشرفت در فن کوزه‌گرى رخ داد و آن پيدايش ظرف‌هاى نقش‌دار بود؛ کاسه‌هاى ناهموارى که روى آن‌ها خط‌هاى افقى و عمودى کشيده شده بود. اين شيوه‌ى نقش زدن برداشتى از شيوه‌ى سبد سازى است، زيرا هنوز چيزى از آن زمان نگذشته بود که انسان سبدهايى را به جاى ظرف به کار مى‌برد که روى آن‌ها را با گل رس اندود و در آفتاب خشک کرده بودند. نخستين دوک‌ها نخ‌ريسى، از جنس گل‌پخته يا سنگ و داس و تبر سنگى و صيقلى شده، از آثار به جاى مانده از آن مردمان است.

7. در پايان هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد، انسان مس را شناخت و با چکش‌کارى سنگ آن، چيزهايى از آن مى‌ساخت، زيرا او هنوز با ذوب کردن فلز آشنا نبود. مردو زن اين دوره به آرايش کردن گرايش داشتند. آن‌ها حلقه‌ى انگشتر و دست‌بند را از صدف‌هاى بزرگ و کوچک مى‌ساختند و خالکوبى يا دست‌کم بزک کردن هم معمول بود و مواد آن را به کمک دسته هاون کوچکى در هاون ظريفى نرم مى‌کردند.

8. ذوق هنرى در کنده‌کارى روى استخوان جلوه‌گر است. بدون شک، زيباترين قطعه‌اى که تا کنون کشف شده، دسته‌ى چاقويى است که انسان اين دوران را نشان مى‌دهد؛ در حالى که شب‌کلاهى بر سر نهاده و لنگى با کمربند به دور کمر بسته است. اين يکى از ديرين‌ترين تصويرهايى است که از انسان خاور نزديک شناخته شده است

9. مرده را به شيوه‌ى درهم پيچيده‌اى در کف اتاق دفن مى‌کردند. اين نزديکى مردگان، زندگان را از نياز به تهيه‌ى هديه براى آن‌ها، معاف مى‌کرد، زيرا روح فقيد مى‌توانست در خوراک خانواده شرکت کند. انسان از ديرباز بر اين باور بود که پس از مرگ به همان صورت که روى زمين زندگى کرده است، خواهد زيست. در غارى تبرى از سنگ صيقلى کنار استخوان‌ها در دسترس مرده گذاشته شده بود و نزديک سر نيز دو فک گوسفند نهاده بودند. جسد مردگان را به رنگ قرمز درمى‌آوردند. اين کار در جاهاى ديگر نيز ديده شده است و به نظر مى‌رسد که يا کالبد انسان زنده با پوششى از رنگ قرمز پوشيده شده بود و يا گرد اکسيد آهن را پيش از دفن روى جسد پاشيده باشند.

10. صدف‌هايى که مردمان سيلک در اين دوره به عنوان زينت به کار مى‌بردند، از سوى پژوهشگران بررسى و مشخص شده که از خليج فارس، يعنى از فاصله‌اى حدود هزار کيلومتر آورده شده‌اند. به نظر مى‌رسد اين کالاها را فروشندگان دوره‌گرد به سيلک آورده باشند.

هزاره‌ى چهارم پيش از ميلاد

11. خانه گسترده‌تر گرديد و داراى درهايى شد که جاى قرارگيرى آن‌ها اکنون آشکار است. چينه جاى خود را به خشت گلى، که تازه اختراع شده بود، داد. البته، خشت فقط کلوخه‌اى از خاک بود که آن را در کف دست و به صورت ناصاف درست کرده و در آفتاب خشک مى‌کردند. رنگ قرمز، که با آن ديوراهاى اتاق را مى‌اندودند، ابزار تزيين داخلى بود.

12. نوعى ظرف در کنار ساخته‌هاى قديمى پديدار شد که کوچک‌تر از آن‌ها بود، ولى با دقت بيش‌ترى ساخته و به شيوه‌ى بهترى در کوره‌ى اصلاح شده‌اى پخته مى‌شد. پيدايش اين ظرف نشانه‌ى اختراع چرخ است که عبارت از يک تخته‌ى ساده‌ى باريک بود که روى زمين قرار مى‌گرفت و فردى آن را مى‌چرخاند.

13. گوزه‌گر با خط‌هاى ساده‌اى جانورانى را تصوير کرده است که بازگو کننده‌ى جنبش واقعيت‌پردازى کامل(رئاليسم) است. در همين زمان به ساده‌کردن موضوع‌هاى طبيعى(ناتوراليستى) نمود و در راه به وجود آوردن سبکى که در آن اغلب تشخيص موضوع اصلى دشوار است، گام برداشت. در هيچ جاى ديگر نظير اين فن شناخته نشده است که نشان مى‌دهد فلات ايران زادگاه اصلى ظرف‌هاى نقش‌دار است. در ديگر سرزمين‌هاى آن روزگار ديرين، نشانه‌اى از چنان رئاليسم قوى، که با اين سرعت به مرحله‌ى سبک خيال‌پردازانه رسيده باشد، برجاى نمانده است.

14. فلز آرام‌آرام براى ساختن ابزار به کار رفت و سنک نيز ارزش اولى خود را حفظ کرد. مس را هنوز چکش‌کارى مى‌کردند، ولى ذوب نمى‌کردند و آن را براى درفش‌هاى کوچک و سنجاق به کار مى‌بردند. جواهر فراوان‌تر شد و مواد تازه‌اى مانند عقيق و فيروزه به آن افزوده شد.

15. علاوه بر استخوان‌هاى جانوران اهلى دوره‌ى پيشين، استخوان‌هاى نوعى سگ تازى و اسبى از نوع پرزژواسکى نيز به دست آمده است. اين اسب چارپاى کوچکى است تنومند و جسور، با يالى ستبر و برافراشته و به نظر مى‌رسد که معرف طبقه‌ى ميان گورخر و اسب جديد باشد. به کار گيرى اين جانوران مسافرت و جابه‌جايى و کشاورزى را آسان کرد.

16. بازرگانى ميان سرزمين‌هاى دور رونق گرفت. جو و گندم، که بومى ايران است، از ايران به مصر و اروپا وارد شد. ارزن که اصل آن از هند بود، به ايتاليا فرستاده شد و برعکس، جو دوسر و خشخاش اروپا در آسيا رواج يافت و حتى به چين هم رسيد.

17. آجر صاف و مستطيلى شکل، که با خاک نرم ساخته مى‌شد، جايگزين آجر بيضوى شکل شد. قطعه‌هاى سفالى بزرگ، که در ديوارها کار مى‌گذاشتند، خانه را از رطوبت حفظ مى‌کرد. زينت داخلى هنوز با رنگ قرمز بود، اما رنگ سفيد هم پديد آمد.

18. مرده را هنوز در کف خانه دفن مى‌کردند و بر استخوان‌هاى وى نشانه‌هايى با رنگ گل اخرى نقش مى‌کردند.

19. چرخ کوزه‌گرى و کوره‌ى آجرپزى کامل شد و کوزه‌گران ظرف‌هاى گوناگونى با نقش‌ها و رنگ‌هاى گوناگون مى‌ساختند. نقش‌ها آرام آرام از واقع‌گرايى فاصله گرفت و تنوع سبک به ‌وجود آمد. به اين ترتيب که دم جانور دراز و کشيده‌تر شد و شاخ‌ها نيز بدون تناسب پهن و بزرگ گرديد و همين ترتيب در مورد گردن مرغ درازپا معمول شد. اندکى بعد فقط شاخ را نمايش مى‌دادند و آن، مرکب بود از دايره‌اى بزرگ متصل به بدنى کوچک. بدنى پلنگى به صورت ساده با مثلى نمايش داده مى‌شد.

20. کوزه‌گر اين دوران به فن قالب‌سازى هم اشنا بود و براى مجسمه‌ى همه نوع جانوران، اسباب‌بازى براى کودکان و يا هديه‌هاى نذرى به پيشگاه رب‌النوع‌ها، قالب‌سازى مى‌کرد. تعدادى مجسمه‌هاى سفالين از ربه‌النوع مادر و خداوند خصب نعمت و فراوانى در دست است که اغلب بدون سر پيدا شده و اين نقص از روى عمد بوده است، زيرا مى‌خواسته‌اند به اين راه ديگران را از به‌کارگيرى پيکره‌هاى سفالين، پس از مرگ مالک آن، جلوگيرى کنند.

21. فلزکارى پيشرفت چشمگيرى پيدا کرد. مس را ذوب و ريخته‌گرى مى‌کردند. ابزارهاى فلزى بيش‌‌تر شد اما ابزار سنگى هنوز فراوان به کار مى‌رفت و آرام‌آرام جاى خودرا به تبر صاف، تبر همواره مسى و کج‌بيل داراى ثقبه‌ى اتصال داد. دشنه و چاقوى مسى در خانه‌هاى اين دوره پيدا شده است.

22. بازرگانى پيشرفت کرد. براى تشخيص مالکيت بر کالا، مهر را به کار گرفتند. روى کلوخى از گل رس نشان مى‌گذاشتند و آن را در دهانه‌ى خمره جا مى‌دادند و يا به طنابى مى‌بستند. ديرين‌ترين مهرى، که مدت‌ها تغييرى در آن ديده نشد، به صورت تکمه‌ى مخروطى شکلى از سنگ متصل به يک حلقه بود.

23. شکل و صورت ظرف‌هاى سفالين تثبيت شد و در پيرامون ايران پرتوافکن شد و در اثر خوبى آن، منطقه‌ى پراکندگى اش پيوسته دورتر شد. اين فن در طول جاده‌ى جنوبى تا سيستان کشيده شد و از آن‌جا به بلوچستان و دره‌ى سند راه يافت و از سوى شمال شالوده‌ى فرهنگ و تمدنى را که در واحه‌ى مرو پيدا شده است، بنا نهاد. مغرب زمين نيز بعدها از اختراع فلات ايران استفاده کرد.

24. در پايان اين دوره در منطقه‌ى جنوب غربى دشت سوزيانا(شوش)، که امتداد طبيعى ميان‌رودان(بين‌النهرين) بود، مرکزيتى براى زندگى مدنى پيدا شد و همان‌جا بود که نخستين دولت متمدن در فلات ايران برپا شد؛ يعنى تمدن عيلام.

هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد

25. عيلامى‌ها از کوه‌هايى که دشت سوزيانا(شوش) را از شمال و شرق دربرمى‌گرفتند، فرود آمده و در ربع نخست هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد، سلسله‌اى تشکيل داده بودند و بر منطقه‌ى گسترده‌اى از دشت‌ها و کوه‌ها، شامل بخش‌هاى مهمى از ساحل خليج فارس و بوشهر، حکومت مى‌کردند.

26. با شکل‌گيرى سلسله‌ى سامى سارگن، از فرمان‌روايان آکد در ميان‌رودان، عيلامى‌ها براى آزادى و استقلال خود به جنگ‌هاى شديدى روى آوردند که به دليل برابر نبودن نيروهاى دو طرف، شوش دوبار به دست بيگانگان افتاد. يکى از پسران سارگن، به نام مانتيشوسو، از خليج فارس گذشتندتا راه‌هايى که از آن‌ها مواد ساختمانى و فلز از کوهستان‌هاى ايران آورده مى‌شد، زير نظر داشته باشند. چند شورش عيلامى‌ها نيز به شدن سرکوب شد.

27. از فرمان‌روايان برجسته‌ى عيلام، پوزور اينشوشى‌ناک( Puzur-Inshushinak ) بود که شهر شوش را آباد کرد و بناهاى باشکوهى در آن ساخت. وى پس از مرگ نرم‌سين، از فرمان‌روايان آکد، استقلال عيلام را اعلام کرد و به فرماندهى سپاه خود به بابل يورش آورد و حتى به آکد رسيد. با وجود اين، آکدى‌ها توانستند استقلال خود را حفظ کنند.

28. پيشرفت پوزور اينشوشى‌ناک، ديگر قوم‌هاى ساکن در کوهستان‌هاى پيرامون عيلام را نيز به تلاش براى بازيافتن آزادى وو استقلال واداشت. لولوبى و گوتى از جمله‌ى آن‌ها بودند که به بابل يورش بردند. از اين دو قوم دو نقش‌برجسته‌ى سنگى برجاى مانده است. نقش‌برجسته‌‌اى در سرپل‌زهاب، که تصوير رئيس محلى، به نام ستل هورين شيخ خان، را نشان مى‌دهد در حالى که کانى در دست دارد و دشمنان مغلوب را، که تقاضاى بخشش دارند، پايمال مى‌کند. نقش‌برجسته‌ى دوم، در ورودى دهکده‌ى جديد سرپل، کنده‌کارى شده و شاه انوبانونى، پادشاه لولوبى، را نشان مى‌دهد با ريشى دراز و چهارگوش، کلاهى دايره‌اى، جامه‌اى کوتاه، مسلح و طنابى را گرفته که اسيرانى را به هم بسته و همه‌ى آنان برهنه‌اند و دست‌هايشان از پشت بسته است.

29. پس از اين، دوره‌اى از آشوب و ناآمنى و حکومت‌هاى ناپايدار بر منطقه گذشت. حدود نيمه‌ى اين هزاره، بابل بر اثر يورش گوتى‌ها، که از کوه‌هاى خود در شرق زاب کوچک، در دره‌ى دياله‌ى عليا فرود آمده بودند، پايمال شد. عيلام نيز از يورش‌ها آنان در امان نماند و اين يورش‌گران وحشى تا حدود يک قرن و ربع قرن، شهرها و کشت‌زارهاى منطقه را ويران کردند و شيرازه‌ى پادشاهى را گسستند. سپس سلسله‌ى جديدى به نام اور به وجود آمد و براى بيرون راندن آن‌ها تلاش کرد. بار ديگر فرمان‌روايان بابل بر شوش و سراسر دشت آن چيره شدند، اما چندان نپاييدند و پيروزمندى از کشور سيماش، از کوه‌هاى غرب اصفهان، بر شوش و عيلام فرمان‌ راند. سپس ايسين برخاست و سيماش را بيرون راند، اما عيلام بار ديگر به دست بيگانگان افتاد.

30. ايران در هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد مورد توجه بيش‌تر حکومت‌هاى پيرامون خود بود. ايران گذرگاهى براى سرب بود که از ارمنستان مى‌آمد و لاجورد که آن را از بدخشان مى‌آوردند. خود گنجينه‌اى از کانى‌ها بارزش مانند طلا، مس و قلع بود. سنگ‌هاى ساختمانى و چوب آن را براى ساختن بناهاى باشکوه به بابل مى‌بردند. فرمان‌روايان بابل در جنگ‌هاى خود با ايرانيان، دو هدف را در سر داشتند. هدف نخست، هدف سياسى بود که براى جلوگيرى از شکل‌گيرى هر گونه حکومت منظم و پايدار در سرزمن‌هاى پيرامون بابل پى‌گيرى مى‌شد. هدف دوم، هدف اقتصادى و جابه‌جا کردن ثروت ايرانيان به بابل بود. به هر حال، همان‌طور که گفته شد، ايرانيان دو سلسله‌ى بزرگ از بابلى‌ها را سرنگون کردند.

31. در اين دوره، فن کوزه‌گرى به شکل ظرف‌هاى سفالى نقش‌دار دوام يافت. ظرفى به شکل خمره‌اى کوچک به دست آمده که بخش زيرين آن برجسته است و فقط بخش بالايى آن به رنگ سياه تزيين شده است. مشخص‌ترين موضوع نقاشى، کاکل پرندگان است که مايه‌ى اصلى شيوه‌ى معروف هنر ميان‌رودان، يعنى عقابى در حال گرفتن طعمه‌ى خود، است. در گورها نيز گوهرهاى مفرغى و سيمين يافت شده است. سنجاق‌هاى مفرقى براى ثابت نگه‌داشتن دامن جامه بسيار پيدا شده است. در آن زمان مفرغ کمياب بود و به احتمال زياد از طلا و نقره بيش‌تر ارزش داشت. در واقع، ايران در اين زمان وارد عصر مفرق مى‌شود.

هزاره‌ى دوم پيش از ميلاد

32. مهم‌ترين روى‌داد اين دوره، پيدايش مردمانى از اصل هند و اروپايى در ميان مردمانى است که مى‌توانيم آنان را بوميان ايران بناميم. آنان بر اثر فشار قوم‌هاى ديگر، سرزمين خود را در دشت‌هاى اوراسى، در جنوب روسيه، ترک گفتند و طى کوچ کردن، دو دسته شدند. يک دسته، که آن را شاخه‌ى غربى مى‌ناميم، درياى سياه را دور زد و پس از گذشتن از بالکان و بسفر، در آسياى صغير نفوذ کرد و اتحاديه‌ى ختيان(هيتى‌ها) را به وجود آوردند.

33. شاخه‌ى شرقى، که به نام هند و ايرانى شناخته مى‌شود، در شرق درياى خزر حرکت کرد و يک دسته، که جنگجو‌تر بودند، از قفقاز گذشتند و تا فرات پيش رفتند. آنان با هوريان بومى، که قومى اصيل بودند، پادشاه ميتانى را تشکيل دادند. آنان فرمان‌روايى خود را نه تنها در شمال ميان‌رودان گسترش دادند، بلکه دولت آشور را نيز محدود کردند. آن‌ها با پيوست‌کردن دره‌هاى زاگرس شمالى، که مسکن قوم گوتى بود، به قلمرو خود، فرمان‌روايى‌شان را پايدار کردند. بهترين دوران اين پادشاهى، حدود سال 1450 پيش از ميلاد بود که مصر با آن متحد شد و نيرومندترين فرعون‌ها با دختران پادشاهان ميتانى ازدواج مى‌کردند. اين پادشاهى در پايان سده‌ى چهاردهم پيش از ميلادى در پى درگيرى‌ها درونى و يورش‌هاى هيتى‌ها از هم پاشيد.

34. هند و ايرانيان درباره‌ى پرورش اسب، که به نظر مى‌رسد خود آنان در آسياى صغير وارد کرده باشند، پيمان‌نامه‌هايى به جا گذاشته‌اند. يک گروه از اين سوران جنگى، در طول چين‌خوردگى‌هاى زاگرس مرکزى به حرکت افتادند و در ناحيه‌اى در جنوب جاده‌ى بزرگ کاروانى، ناحيه‌اى که بعدها به عنوان مرکز پرورش اسب شناخته شد، نفوذ کردند. اين قوم از سوى قوم کاسى، که از اصل آسيانى بودند، تحليل رفتند. سرانجام شاخه‌ى شرقى جنبش هند و اروپايى به سوى شرق رفت و پس از گذشتن از گذرگاه‌هاى هندوکش، در طول پندشير و رودهاى کابل فرود آمدند.

35. سلسله‌ى جديدى در عيلام پديدار شد که پادشاهان آن خود را پيامبر خدا، پدر و شاه مى‌خواندند. سندهاى اقتصادى اين دوران به زبان آکدى نوشته شده، اما وجود واژه‌هاى بسيار بومى، شاهدى بر گسترش تمدن بومى است. در دين نيز توجه به ويژگى‌هاى بومى ديده مى‌شود چنان‌که خدايان بومى بر خدايان بابلى برترى داشتند.

36. در آغاز هزاره‌ى دوم، عيلامى‌ها به بابل يورش بردند و يکى از فرمان‌روايان آن‌ها در لارسا، سلسله‌اى بنيان نهاد. عيلامى‌ها سلسله‌ى ايسين را برچيدند و بر شهر اوروک و بابل چيره شدند. اما نشستن حمورابى بر تخت شاهنشاهى بابل، از گسترش عيلامى‌ها جلوگيرى کرد. عيلامى‌ها در لارسا شکست خوردند. سپس دوران چيرگى قوم کاسى بر منطقه فرا رسيد.

37. عيلام در زمان فرمان‌روايى شوتروک‌ناخونته‌ى اول(1171-1207 پيش از ميلاد) به اوج شکوفايى خود رسيد. وى پرستگاه‌هاى مهمى در همه‌ى شهرهاى زير فرمان خود برپا کرد. او به بابل يورش برد و و آخرين نماينده‌ى سلسله‌ى کاسى را برانداخت و پسر خود، کوتيرناخونته را جانشين کرد و اين پادشاه مجسمه‌ى مردوک، خداى ملى بابل را به شوش جابه‌جا کرد.

38. در زمان شاه شيلهاک اينشوشيناک(1151-1165 پيش از ميلاد) عيلامى‌ها به سرزمين‌هاى دوردست‌ترى دست يافتند. آنان تا ناحيه‌ى دياله نفوذ کردند و به کرکوک رسيدند. آشور را دور راندند و بابل را محاصره کردند. همه‌ى دره‌ى دجله، بخش زيادى از خليج فارس و رشته کوه زاگرس زير فرمان عيلامى‌ها رفت. به اين ترتيب، همه‌ى بخش‌هاى غربى ايران زير فرمان نخستين شاهنشاهى ايران درآمد.

39. در پايان هزاره‌ى دوم پيش از ميلاد، سلسله‌ى جديدى در بابل شکل گرفت که بخت‌النصر پادشاه آن بود. وى پس از چند تلاش ناکام، سرانجام عيلام را شکست داد و بر شوش دست يافت. او مجسمه‌ى مردوک را پيروزمندانه به پرستشگاه خويش در بابل بازگرداند. يک‌بار ديگر عيلام به تاريخ پيوست و اين بار سه قرن به درازا کشيد.

40. در هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد، اختراع مفرق باعث کامل شدن روش تولد ابزارهاى فلزى شد و درخواست براى مواد خام روزافزون شد. اين سرچشمه‌ى ثروت ايران را به عنوان يکى از مهم‌ترين تهيه کنندگان مس، قلع، سرب، چوب و سنگ، مورد توجه همسايگان غربى و نيز هندوستان قرار داد.

هزاره‌ى اول پيش از ميلاد

41. در آغاز هزاره‌ى نخست پيش از ميلاد، نفوذ دوم ايرانيان(آريايى‌ها) در ايران آغاز شد. آنان از همان راه‌هاى پيشين اما با موج‌هاى پشت‌سر هم به اين سرزمين روى آوردند. آنان پس از نفوذى آرام‌آرام، که چند قرن به درازا کشيد، اربابان اين منطقه شدند و از آن‌جا براى چيره‌شدن بر جهان حرکت کردند.

42. شاخه‌ى شرقى ايرانيان، که از ماوراء‌النهر آمده بودند، نمى‌توانست به سوى هندوکش گسترده شود، زيرا همه‌ى ناحيه‌ى رخج و پنجاب را پيش‌تر شاخه‌ى آرياييان- هندوان گرفته بودند. بنابراين، تازه‌واردان به ناچار راهى غرب شدند و در مسير جاده‌ى طبيعى، که از بلخ به سوى قلب مى‌رفت، پيش رفتند. اين بخش ايران از هند کم‌تر مورد توجه بود و فقط از جهت مساحت ارزش داشت.

43. آريايى‌هايى که به ايران آمدند، مانند آريايى‌هايى که به اروپا رفتند، در اصل چوپان بودند و در ميان آنان کشاورزى جايگاه اندکى داشت. آنان پرورش دهنده‌ى اسب بودند و سواره‌نظام و گردونه‌رانانشان در پيشرفت بى‌باکى و شجاعت آنان تاثير فراوانى داشت.

44. در آن زمان که آريايى‌ها به ايران آمدند، تمدن‌هاى باشکوهى در غرب ايران وجود داشت. عيلام، که شامل سوزيانا(شوش) بود و تا رشته‌کوه‌هاى ساحلى ادامه داشت و ميان‌رودان که سومر، بابل و آشور را تجربه کرده بود. آن‌چه مانع پيشروى آريايى‌ها شد نيز همين تمدن‌ها بود نه رشته‌کوه‌هاى زاگرس. آريايى‌ها در آن زمان توان رويارويى با اين تمدن‌ها را نداشتند.

45. آريايى‌ها طى چهار قرن قوم بومى و اصلى ايران را مستهلک کردند و تمدن ويژه‌ى خود را بنيان نهادند. بنيان اين تمدن تا اندازه‌ى زيادى بر فرهنگ‌هاى سرزمين‌هاى همسايه، که هر چند راه پيشرفت او را به سوى غرب سد کرده بودند، ولى هميشه دشمن او به شمار نمى‌رفتند، استوار بود.

46. سواران آرايايى با زن و بچه و گله وارد شدند و مزيت تقسيم ناحيه را به ممالک کوچک متعدد به دست آوردند. بيش‌تر آنان همراه گروه سواران خود در خدمت فرمان‌روايان محلى وارد شدند. آنان مردانى بودند که از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور زندگى مى‌کردند. ايشان سربازانى را تشکيل دادند که مى‌بايست يک روز جانشين همان فرمان‌روايانى شوند که خود در خدمت ايشان بودند. آرام‌آرام جانشينى رخ داد.

47. بخشى از آريايى‌ها در منطقه‌ى باستانى و پيش از تاريخى سيلک(کاشان) ساکن شدند. ظرف‌هاى نقش‌دار زيادى از تپه‌هاى سيلک به دست آمده است و تصوير انسان را بر ظرف سفالى براى نخستين بار در ميان سفال‌هاى اين منطقه مى‌بينيم. تصوير انسان در سيلک بسيار قديمى‌تر از يونان است. تصويرهايى از مردان جنگجو، داراى کلاه‌خود با جيغه و پر و نيم‌تنه‌ى کوتاه و چسبان. روى يک مهر استوانه‌اى صورت جنگاورى بر پشت اسب نقش‌بسته که با غولى مى‌جنگد. روى مهر ديگرى، مردى روى گردونه‌اى، که دو اسب آن را مى‌کشند، ايستاده و تيرى به سوى جانورى، که مى‌خواهد شکار کند، پرتاب مى‌کند.

48. به کارگيرى يک‌ در ميان آجر‌خام و سنگ در ساختن ديوارها، نشانه‌ى فن ساختمانى است که تا اين زمان در فلات ايران ديده نمى‌شود. فاتحان بايد آن را از جاى ديگر، شايد از سرزمين‌هاى شمالى‌تر ، طى کوچ خود يادگرفته باشند. ابزارهاى آهنى نيز در اين دوره فراوان مى‌شود که البته دليلى وجود ندارد که آن را به تازه‌واردان نسبت بدهيم.

49. دهکده‌ى پيش از تاريخى سيلک، که طايفه‌اى از سوارکاران بر آن يورش بردند، آرام‌آرام به يک شهر استوار تبديل شد. کاخ‌ها، ساختمان‌هاى فرعى و شايد يک پرستشگاه و محله‌هاى مسکونى که برج و بارويى محکم آن‌ها را دربرمى‌گرفت. نيروهاى تازه وارد نه تنها با فروان‌روايان محلى بلکه با شاهنشاهى آشور نيز جنگيدند.

50. سرانجام آريايى‌ها با شکل‌گيرى دولت ماد به سوى تمدن گام نهادند. آنان آشورى‌ها و ديگر سلسله‌هاى منطقه‌ى ميان‌رودان را به زير فرمان خود بردند و آرام‌آرام راه را براى شکل‌گيرى نخستين و بزرگ‌ترين امپراتورى جهان هموار کردند.

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 ماد و هخامنشیان

امپراتورى ايران به دست مادها بنيان‌گذارى شد و هخامنشى‌‌ها آن را به اوج شکوهش رساندند. گستره‌ى آن امپراتورى بيش‌تر سرزمين‌هاى خاورميانه را شامل مى‌شد و از ساحل غربى دريايى مديترانه تا مرزهاى هندوستان را در بر مى‌گرفت.

مادها و هخامنشى‌ها از آريايى‌ها بودند که نياکانشان از سرزمين‌هاى سرد شمال به ايران سرازير شدند و در غرب و جنوب غرب فلات ايران ساکن شدند. آنان بخش مهمى از انديشه‌هاى فرهنگى، نظامى و سياسى خود را از ساکنان بومى ايران و تمدن‌هايى که پيرامون رودهاى دجله و فرات تشکيل شده بود، گرفتند و با پرورش آن‌چه از ديگران گرفته بودند، يکى از درخشان‌ترين تمدن‌هاى عصر خود را به پايه‌گذارى کردند.

ده هزار سال تمدن

اقوام بومى ايران نخستين کسانى بودند که گندم و جو را شناختند، ابزار کشاورزى سنگى و مفرغى ساختند و جانوران را اهلى کردند. نخستين آثار سفالى در محل شهر باستانى سِيَلک، نزديک کاشان، و بهترين ظرف هاى لعابى و سراميک از تپه حصار دامغان به دست آمده است. نخستين ابزار ريسندگى و بافندگى در غار کمربند، نزديک بهشهر، يافت شده است که به 7 هزار سال پيش از ميلاد مسيح بازمى‌گردد. اين يافته‌ها و شواهد ديگر، به خوبى نشان مى‌دهند که ايران بيش از ده هزار سال پيشينه‌ى تمدن دارد.

ورود آريايى‌ها

آريايى‌ها حدود 5 هزار سال پيش در منطقه اوراسيا، نزديک کوه‌هاى اورال بين آسيا و اروپا، زندگى مى‌کردند و به علت سرد شدن هوا و طولانى بودن تاريکى شب مجبور شدند به مناطق گرم‌تر مهاجرت کنند. حدود 3 هزار سال پيش، دسته‌اى از آنان به اروپا، دسته‌اى به هندوستان و دسته‌اى به فلات ايران مهاجرت کرد. دسته اخير از طريق خوارزم و قفقاز به سرزمينى وارد شدند که ابتدا ايريانا، سپس آريانا و اِران و سرانجام ايران نام گرفت.

سه قوم بزرگ

وقتى آريايى‌ها به فلات ايران وارد شدند، به سه شعبه تقسيم شدند. پارس‌ها در جنوب ايران و استان کنونى فارس و بخشى از ايلام ساکن شدند؛ هخامنشى‌ها و ساسانيان از اين گروه بودند. مادها در غرب ايران به ويزه دامنه‌هاى الوند مستقر شدن و بعدها امپراتورى ماد را به وجود آوردند. پارت‌ها نيز به خراسان بزرگ وارد شدند؛ اشکانيان از اين گروه بودند. بخشى از پارت‌ها به نام سکاها بين درياى خزر و درياچه آرال ساکن شدند و بعدها مزاحمت‌هايى براى هخامنشى‌ها به وجود آوردند. مهاجمان آريايى که از تمدن بهره‌ى اندکى برده بودند، فرهنگ بومى ايران را کسب کردند و در مقابل جنگ آورى و دلاورى را به بوميان ايران آموختند.

دين آريايى‌ها

آريايى‌ها چون از سرزمين‌هاى سرد با شب هاى طولانى به ايران مهاجرت کرده بودند، به خورشيد(مهر يا ميترا) و هرچه که نورانى بود، احترام مى‌گذاشتند. احترام به آتش نيز به خاطر گرمى بخشى و روشنى آن بود. مدتى پس از استقرار آريايى‌ها در ايران، پيامبرى به نام زرتشت از ميان آنان برخاست و ايرانيان به اهورامزدا، به معناى داناى بزرگ، معتقد شدند که در واقع خداوند يکتا بود. البته، آنان به فرشتگانى مانند آناهيتا( ناهيد که فرشته‌ى آب بود و نيز مهر، ميترا که فرشته‌ى خورشيد بود)احترام مى‌گذاشتند. دين زرتشت در زمان مادها و هخامنشى‌ها شکوفا شد و پيروان زيادى پيدا کرد.

نخستين امپراتورى

مادها نخستين امپراتورى ايران را به وجود آوردند و بيش از 150 سال بر نواحى غرب ايران از همدان تا آذربايجان و بخش هايى از بين النهرين حکومت کردند. آمادانا مرکز حکومت مادها بود که چندى بعد به هگمتانه، به معنى محل تجمع، مشهور شد. هگمتانه يادآور گرد هم‌آيى بزرگ مادها براى انتخاب ديااُکو به عنوان نخستين پادشاه ماد است. ديااُکو، که خود را داور مى‌ناميد، در سال 706 پيش از ميلاد قبيله‌هاى ماد را عليه آشوريان متحد کرد و کوشيد بر سلطه‌ى آنان بر مادها خاتمه دهد. اين آرزو در حکومت هوَخشََتَرِه، فرزند ديااُکو، به حقيقت پيوست. مادها در سال 612 پيش از ميلاد شهر نينوا، پايتخت آشور، را به کمک بابِلى ها تسخير کردند و به سال‌ها ويرانگرى و ستم بيش از اندازه آشوريان خاتمه دادند.

کوروش بزرگ

کوروش فرزند کمبوجيه از قوم پارس و ماندانا، دختر آزيدِهاگ پادشاه ماد، بود که بر اثر فشار بيش از اندازه مادها بر قوم پارس، به جنگ پدربزرگش رفت، او را شکست داد، هگمتانه را گرفت و سلسله‌ى هخامنشى را در سال 550 پيش از ميلاد بنيان نهاد. چندى بعد، کِرِزوس، پادشاه ليدى، به تحريک يونانى‌ها بر ضد کوروش قيام کرد. از اين رو، کوروش به آسياى صغير لشکر کشيد و سارد، پايتخت ليدى، را گرفت. پادشاه هخامنشى در سال 538 پيش از ميلاد، بابل را فتح کرد و همه‌ى اسيران و بردگان را آزاد کرد و فرمان داد هيچ خانه‌اى ويران نشود، مال هيچ‌فردى چپاول نشود و همه آزاد باشند.

امپراتورى جهانى

داريوش اول، داريوش بزرگ، کارهاى مهمى براى گسترش امپراتورى هخامنشى انجام داد. احداث راه شاهى و ايجاد چاپارخانه ارتباط ايالت‌ها (ساتراپ‌ها) را آسان کرد و ضرب سکه استاندارد و قانون‌هاى عادلانه براى دريافت ماليات باعث رونق تجارت شد. داريوش بازرسانى داشت که به ساتراپ‌ها فرستاده مى‌شدند و به کار نيروهاى دولتى نظارت مى‌کردند. به علاوه، او مجموعه قوانينى وضع کرده بود که تا اندازه‌اى از قانون‌هاى مشهور حمورابى اقتباس شده بود. داريوش بزرگ به کمک فينيقى‌ها ارتش ايران را به کشتى‌هاى جنگى تجهيز کرد و براى نخستين بار ارتباط بين درياى سرخ و مديترانه را از راه نيل برقرار کرد. در زمان او وسعت قلمرو ايران به بالاترين حد خود رسيد.

پايان هخامنشيان

 در زمان داريوش برخوردهايى بين ايرانى‌ها و يونانى‌ها رخ داد. داريوش در جنگ اول کارى از پيش نبرد، در جنگ دوم ، نبرد مارتُن، شکست خورد و جنگ سوم را به علت شورشى در مصر نيمه کاره رها کرد. پس از او خشايارشاه توانست با تلاش بيش از دو ميليون مرد جنگى آتن را در نبرد ترومپِل فتح کند. اما داريوش سوم نتوانست در برابر هجوم لشکريان اسکندر مقاومت کند و در اثر خيانت يکى از سردارانش کشته شد و تخت جمشيد در 331 پيش از ميلاد به دست اسکندر افتاد و آن را به آتش کشيد.

دستاوردهاى تمدن هخامنشى

تمدنى که هخامنشى‌ها به وجود آوردند، دستاوردهاى مهمى براى ايرانيان و ملت‌هاى ديگر داشت. در اين‌جا به چند نمونه از آن‌ها اشاره مى‌کنيم. درباره‌ى اين تمدن و دستاوردهاى آن در مقاله‌هاى تکميلى بيش‌تر خواهيد خواند.

نخستين پيمان‌نامه‌ى حقوق بشر

در سال 1878 ميلادى استوانه‌اى از گل پخته از خرابه‌هاى بابل به دست آمد که فرمان‌هاى کوروش بزرگ درباره آزادى اسيران و آزار نرساندن به مردمان شهرهاى فتح شده به خط و زبان بابلى روى آن نوشته شده بود. اين استوانه به عنوان نخستين اعلاميه‌ى حقوق بشر در موزه بريتانيا، در انگلستان، نگهدارى مى‌شود.

قديمى‌ترين فرش جهان

باستان شناسان شوروى سابق هنگام حفارى زير يخ‌هاى منطقه پازيريک در مرز مغولستان ، فرشى به طول دو متر و عرض يک متر و نيم کشف کردند که نقش هاى مرسوم در کتيبه هاى هخامنشى در آن ديده مى شود. اين فرش را ، که نشان‌دهنده پيشرفت هنر و فن نساجى و فرش بافى در دوران هخامنشى است، سکاها از ايران غارت کرده و به جنوب روسيه برده بودند.

نخستين پست جهان

به دستور داريوش بزرگ جاده معروف به جاده‌ى شاهى براى آسان کردن ارتباط بيت 25 ايالت امپراتورى بزرگ هخامنشى بين شوش و سارد احداث شد. اين جاده ،که شرق و غرب امپراتورى را به هم پيوند مى زد، 2500 کيلومتر طول و 111 ايستگاه(چاپارخانه) داشت. در هر ايستگاه چابک سواران ماهر بر گرده‌ى اسب‌ها‌ى تندرو در انتظار رسيدن پيک شاهى بودند تا بى‌درنگ پيام را بگيرند و به چاپارخانه بعدى برسانند. به نوشته هرودوت، مورخ يونانى، چاپارها اين مسير را طى ده روز مى‌پيمودند.

چکيده معمارى جهان

ساختمان تخت جمشيد به دستور داريوش بزرگ آغاز شد و پادشاهان بعدى هر کدام قسمتى به آن افزودند. در ساختمان اين بنا از کار بى‌مزد بردگان استفاده نشد. مزد کارگران و مهندسانى که از سراسر جهان براى ساختن اين بنا دعوت شده بودند، در لوح‌هاى کشف شده از تخت جمشيد نوشته شده است. اين بنا نشانه عظمت و پيشرفت فنى و هنرى هخامنشيان است.

 

مختصر و مفيد

•   مادها اسب هاى زيبا و خوش اندامى پرورش مى‌دادند و به يونانى ها مى‌فروختند. يونجه، که خوراک اسب و جانوران اهلى ديگر بود، در زمان داريوش بزرگ از ايران به اروپا برده شد.

•  به اسب در زبان عربى فَرَس گفته مى شود که به معناي" از فارس آمده" است و مشخص مى‌کند اسب مشهور عربى، ريشه‌ى ايرانى دارد.

  مادها باغ هاى باصفايى در اطراف دره الوند ايجاد کرده بودند که به زبان پارسى باستان به آنها پر ديس مى‌گفتند. اين وازه به زبان يونانى راه يافت و به صورت پارادايز درآمد که به معناى بهشت است.

ارابه هاى مرگبار هخامنشى در محل محور چرخ خود دو تيغه داس مانند داشتند که هنگام جولان دادن ارابه‌رانان در ميدان کارزار، پيکر سربازان دشمن را قطعه قطعه مى‌کردند.

بانکدارى مهم ترين نوآورى اقتصادى ايرانيان بود. بانکدارى به صورت صندوق امانات و دادن وام آغاز شد و به تدريج به پشتوانه طرح‌هاى بزرگى مانند حفر قنات‌هاى طولانى تبديل شد.

هلو از طريق ايران به روم و از آن جا به سراسر اروپا برده شد. در فرهنگ انگليسى وازه Pech به عنوان هلو آمده است که از وازه‌ى Persia به معناى فارس گرفته شده است.

در بيشتر نوشته هايى که از دوران هخامنشى برجاى مانده است، ايرانيان از دو صفت دروغگويى و قرض کردن منع شده اند. ايرانيان دروغ را بدترين گناه مى دانستند و به اين جهت از قرض گرفتن واهمه داشتند که مبادا به خاطر بدهکارى دروغ بگويند.

آريوبرزَن سردار شجاع ايرانى و سربازان دليرش در محل بند فارس، در کوه‌‌کيلويه، به پيشواز سپاهيان اسکندر رفتند و تا آخرين قطره خون با آنان جنگيدند و در راه ميهن جان باختند.

مهم ترين رويدادهاى ايران باستان

 حدود 1000-1100 پيش از ميلاد، چادرنشينان آريايى، نياکان مادها و پارسيان، به سوى ايران سرازير شدند.

 حدود 885 پيش از ميلاد، آشوريان به سرعت بر بيشتر خاور نزديک مسلط شدند.

625 پيش از ميلاد، هوخشتره بر تخت ما د جلوس کرد و به ساماندهى ارتش مشغول شد.

612 پيش از ميلاد، مادها به کمک بابلى ها پايتخت آشور را فتح کردند.

599 پيش از ميلاد، کوروش دوم، کوروش کبير، به دنيا آمد.

558 پيش از ميلاد، کوروش کبير پادشاه پارس شد.

550 پيش از ميلاد، کوروش بر امپراتورى ماد مسلط شد.

546 پيش از ميلاد، کوروش پايتخت ليدى، سارد، را فتح کرد.

539 پيش از ميلاد، ارتش کوروش بابل را تسخير کرد.

525 پيش از ميلاد، کمبوجيه دوم، فرزند کوروش، مصر را جزو قلمرو ايران کرد.

522 پيش از ميلاد، فردى ادعا مى‌کند پسر کوچک کوروش است، پسرى که پيش‌تر کمبوجيه او را کشته بود. به زودى کمبوجيه با وضع مشکوک کشته مى‌شود. پس از مدتى، نجيب‌زادگان ايرانى، غاصب را به قتل مى‌رسانند و داريوش را به پادشاهى بر مى‌گزينند.

512 پيش از ميلاد، داريوش از تنگه بُسفُر عبور کرد و به اروپا وارد شد.

490 پيش از ميلاد، سپاه ايران در دشت ماراتون از آتنى ها شکست خورد.

480 پيش از ميلاد، خشايارشاه بر تنگه داردانل پل زد و آتن را فتح کرد.

334 پيش از ميلاد، اسکندر از تنگه داردانل عبور مى کند و به ايران يورش مى‌برد.

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 IRANIAN FLAGE

fflag-title.GIF (784 bytes)

سرود اي ايران

realflagfinal2.jpg (27278 bytes)

پرچم ايران قبل از سال 1357

 

iriflag.jpg (6502 bytes)
پرچم ايران بعد از سال 1357

 

تاريخچه تکامل پرچم ايران
پيشينه
نخستين تصوير بر روي پرچم ايران بعد از اسلام
افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير
پرچم در دوران صفويان
پرچم در عهد نادرشاه افشار
دوره قاجارها پرچم چهارگوشه
اميرکبير و پرچم ايران
انقلاب مشروطيت و پرچم ايران
پرچم بعد از انقلاب


پيشينه

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.

فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران،  بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.

به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".

با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند.  ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي  بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال 355 خورشيدي ( 976 ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (1979 ميلادي).

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد.  در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود.  نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً  ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند.  پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه  نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده.  در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن.   به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد.  درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود:  " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره  خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده  بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود.  در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.

اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس،  نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا   اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود.  به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا  زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد.  در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب  مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم.   بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در  سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد.

پرچم بعد از انقلاب
در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد.

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 ماد MAD

مادها

 

امپراتوری ماد
بزرگ شود
امپراتوری ماد

مادها قومی ایرانی بودند از تبار آریایی که در بخش غربی فلات ایران ساکن شدند.

سرزمین ماد دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و بقیهٔ ناحیه زاگرس را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد در گذشته هگمتانه نام داشت که بعدها به اکباتان تغییر نام داد.

مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارتند از مردم غرب ايران. مردم کردزبان و مردم آذربایجان و لرستان و فارس‌زبانان استان‌های همدان و مرکزی.

اولین اطلاعات در مورد مادها بر می‌گردد به سالنامه های شلمسر سوم(پادشاه آشور) به سال 734 یا737 قبل از میلاد مسیح.

هرودوت مورخ یونانی معتقد بوده است که مادها دارای چهار پادشاه بودند (تلفظهای یونانی میان دوکمان):

دیاکو (دیوکسفرورتیش (فرااُردس)، هووخشتره (کیاکسار) و ایشتوویگو (آستیاگس). که به گفته او به مدت 150 سال از سال 701 یا 708 قبل از میلاد مسیح حکمرانی می‌‌کردند.

اما کتزیاس که منبع او دفاتر شاهی پارسیان است، مادها را دارای 9 پادشاه و 205 سال حکومت می‌‌دانسته است:

1 - آراباکس 2- مانداکس 3- سوسارمس 4- آرتیکاس 5- آربیان 6- آرته‌ایس 7- آرتینس 8- آستیبارس 9- ايشتوویگو (آستیاکوس).

در سده هشتم پیش از میلاد، یکی دیگر از تیره‌های ایرانی به نام سکاها(به یونانی اکیت و به فرانسوی سیت) بر سرزمین ماد چیره شدند. مادها در سده ششم پیش از میلاد شاهنشاهی بزرگی در فلات ایران و فراسوی آن برپا کردند ولی بعدها بخشی از شاهنشاهی متحد ایرانی به فرمانروایی پارس‌ها شدند.

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
  فروهر
   فروهر    

در زمان هخامنشيان براي درفش ملي ايران نشاني با الهام از شاهين در حال پرواز و احتمالا با بهره گيري از نمادي مهري, ساختند كه بسياري از مفاهيم بنيادي آيين زردشت را در خود داشت. ايرانيان بر اين باور بودندكه اين نشان – يعني پيروي از مفاهيم آن- موجب پايداري و استواري درفش كاويان, پايندگي و جاودانگي ايران زمين, آزادگي و سرافرازي ايرانيان,آباداني و پيشرفت سرزمينهاي زير پرچم ايران,خواهد بود.بر همين باور نام اين نشانه را "فروهر" نهادند. هر يك از اندامهاي اين نگاره بيانگر معنايي است كه ريشه در انديشه ايرانيان زردشتي دارد.

1-  سيماي پير و نوراني نگاره ياداور آنست كه براي پرواز به سوي رسايي و جاودانگي, بهره گيري از راهنمايي استادان پارسا و پيران خردمند, ضرورت دارد.

2-  دست راست او به جلو و بالا كشيده شده است و اين نشانه آنست كه آرمان و هدف انسان بايد پويش و پرواز به جلو و بالا باشد. ( پيش روي و فراروي ) – البته ناگفته نماند كه احترام در زمان هخامنشي به همين صورت بوده همانگونه كه تصاوير حكاكي شده بر" تخت جمشيد"  افراد مقابل داريوش دست خود را براي احترام به اينصورت اما در ارتفاعي بالاتر و در مقابل صورت  نگاه مي دارند.

3-  حلقه اي كه در دست چپ او قرار دارد نشانه ي پيماني است كه انسان در بدو خلقت خود با هستي بخش بزرگ دانا بسته است و آن مبارزه پيگير و خستگي ناپذير با ناراستي, براي نيرو بخشيدن به فروزه راستي, در جهان است.

4-  حلقه ي دور كمر او نشانه آنست كه انسان وظيفه دارد از بند وابستگي هاي دروغين در اين جهان در گذرد تا شايستگي و توانايي پرواز به سرچشمه خورشيد حقيقت را بيابد.

5-  دو رشته آويخته به چنبر مياني بدنش بيانگر اين حقيقت است كه زندگي انسان در اين جهان آوردگاه رويارويي دو مينوي متضاد نيكي و بدي است, و انسان نيز در اين ميدان زندگي ناگزير به مبارزه است.

6-  اندام زيرين نگاره فروهر – كه سه بخش دارد – نشانه آنست كه انسان در ميدان مبارزه نيكي و بدي بايد انديشه و گفتار و كردار بد را رها سازد تا زمينه رشد و بالندگي نيكيها در انديشه او فراهم گردد.

7-  دو بال گشاده نگاره كه هركدام به سه بخش تقسيم شده است, بيانگر اين معناست كه انسان پس از فروهشتن انديشه و گفتارو كردار زشت بايد با بالهاي گشاده و نيرومند انديشه , گفتار و كردار نيك به سوي سرافرازي و رسايي پرواز كند.

برگرفته از وبلاگ:http://www.dokhtar-e-iran.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط بهزاد ایزدی در شنبه یازدهم فروردین 1386  |
 
 
بالا